X
تبلیغات
رایتل

خواب به خواب

1391/09/10

خواب به خواب

محمد بهارلو

انگشتش را روى گونه‏ام حس کردم. گمانم اولش روى پیشانى، میان ابروها، بود. داشتم خواب مى‏دیدم. کشیدش پایین تا گوشه لب‏هایم. بعد که بوى خنکِ گلِ میخک هم توى بینى‏ام پیچید پلک‏هایم را باز کردم. نور چشمم را زد. سرم را روى بالش، رو به پنجره، چرخاندم و از لاى پلک‏ها دیدم که روى صندلىِ گهواره‏اىِ خیزرانى نشسته؛ همان‏جایى که شب‏هاى قبل مى‏نشست. پشتِ پنجره آسمان تاریک بود.

- داشتى تو خواب گریه مى‏کردى.
با پشتِ انگشت گونه‏ام را مالیدم. خیس نبود. خنده روى لبش بود. شاید داشت شوخى مى‏کرد. سرم سنگین بود. از قرص‏هایى بود که خورده بودم. به چراغِ سقف که حبابش شکسته بود اشاره کرد و گفت: چه‏طور خوابت مى‏برد زیر این نور؟
خودم را کشیدم بالا و تکیه‏ام را دادم به پُشتىِ تخت. دهنم خشک بود. دست بردم زیر بالش ساعتِ مچى‏ام را درآوردم. از سه صبح گذشته بود. نگاهم مى‏کرد و منتظر بود چیزى بگویم.
- راستش دیگر نمى‏فهمم کى خوابم کى بیدار. فرقى هم نمى‏کند که شب باشد یا روز.
- یک زمانى زیر نورِ ماه هم نمى‏توانستى بخوابى. مى‏گفتى چشم‏هات را مى‏زند.
بعد گفت: سال اول یادت مى‏آید؟ پنبه تو گوش‏هات مى‏چپاندى تا صداى نفس‏هاى مرا نشنوى. شب اول رفته بودى روى کاناپه اتاق نشیمن خوابیده بودى. وقتى ازت پرسیدم گفتى دَمِ صبح پا شده‏اى آب بخورى و دیگر خوابت نبرده همان‏جا روى کاناپه دراز کشیده‏اى تا مرا زابه‏راه نکنى. من هم به رویت نیاوردم که تمام شب بیدار بوده‏ام. مدت‏ها کارت همین بود، تا این‏که نمى‏دانم به توصیه کدام رفیق پهلوانت، لابد یکى از آن پیرى‏هاى عتیقه، پنبه آغشته به آبِ پیاز تو گوش‏هات چپاندى.
با صداى بلند غش‏غش خندید، و مثل دختر بچه‏ها با پشتِ دست جلو دهنش را گرفت. عادتش بود. وقتى مى‏خندید لثه‏هاى صورتى رنگش از زیر لب‏هاى قیطانى‏اش بیرون مى‏افتاد. دست‏بندى که روى مچش بود و اولین سال‏گرد ازدواج‏مان برایش خریده بودم توى نور برق انداخت.
خواستم بگویم پس از آن همه سال چه خوب یادش مانده که گفت: نگفتى چرا گریه مى‏کردى؟
پس شوخى نمى‏کرد. لابد یک چیزهایى شنیده بود. شاید هم بو برده بود. حالا که یادم مى‏آید مى‏بینم حق با او بود. گریه کرده بودم. حتى توى بیدارى صداى گریه خودم را شنیده بودم. وقتى ساعد دستِ راستم را زیر گودىِ گردنش مى‏گذاشتم و پنجه دست چپم را توى موهاى مجعدِ پَرکلاغى‏اش فرومى‏بردم و، در آن عرق‏ریزان نوچ، نفسم دیگر بالا نمى‏آمد و هق‏هق مى‏زدم اشک یک‏هو گونه‏هایم را خیس مى‏کرد. همان سال اول هم بارها پرسیده بود که چرا آن‏طور هق‏هق مى‏زنم، و بعدها که دیگر رویش به رویم باز شده بود یک شب گفت نکند با آن اشکى که بى‏اختیار مى‏ریزم دارم طلبِ بخشش مى‏کنم. گفته بودم: «طلبِ بخشش کسى مى‏کند که گناهى کرده باشد.» و به جانِ خودش، آن‏طور که به کنایه و خنده گفته بود، از وقتى سر و بالین یکى شده بودیم از من گناهى سر نزده بود، و آن گریه‏هاى بریده‏بریده و نفسى که پس مى‏رفت یک‏جور نشانِ دوست داشتن بود. همین خواب را دیده بودم. اما نمى‏توانستم بگویم. اگر مى‏گفتم که توى این سال‏ها، و حتى در آن سال‏هاى آخر که خودش هنوز بود، فقط جوانى‏اش را به خواب مى‏بینم حتم خلقش تنگ مى‏شد، و شاید مى‏رفت و دیگر پشتِ سرش را هم نگاه نمى‏کرد. این بود که گفتم: دست وردار.
وقتى دیدم از زیر ابروهاى کمانى‏اش و طره موى سفیدى که روى گونه‏اش افتاده است دارد خیره‏خیره نگاهم مى‏کند گفتم: چیزى یادم نمى‏آید.
- من حاضرم.
صاف نشست و با گردنِ کشیده توى چشم‏هایم زل زد. منظورش را نفهمیدم.
گفت: بگو. هر چه باشد، باور کن، طاقتش را دارم.
نداشت، بى‏خود مى‏گفت. مى‏دانستم ول‏کن نیست. روى پاتختى، زیر کتاب‏ها و میان جعبه‏ها و شیشه‏هاى دارو، دنبال پاکت سیگارم گشتم. نبود. عینکم را برداشتم به چشم زدم. رنگش پریده بود. دستى به کلاف موها که بالاى سرش جمع کرده بود کشید و گفت: پس از این همه سال یاد گرفته‏ام چه‏طور باید صبور باشم و تحمل کنم.
با خودم عهد کرده بودم که چیزى درباره خواب‏هایم نگویم. نمى‏خواستم، نمى‏توانستم، او را برنجانم. اما انگار چیزى توى چشم‏هایم دیده بود یا در صدایم حس کرده بود که آن‏طور داشت پیله مى‏کرد. چشم از من برنمى‏داشت و مژک نمى‏زد. براى یک لحظه او را در همان پیرهنِ تور سفیدِ ابریشم‏دوزىِ مرواریدنشانى دیدم که در خواب مى‏دیدم؛ همان پیرهنى که در تمام طولِ شبِ پیش از عروسى مرواریدها و پولک‏هایش را با نقش‏هاى رنگین‏کمانى، به کمک مادر و خواهر کوچکش، روى پیش‏سینه و سجافِ آستین‏ها و دامنش دوخته بود.
گفت: خوب.
گفتم: گفتم که چیزى یادم نمى‏آید.
گفت: پس نمى‏خواهى بگویى؟
گفتم: چیزى نیست که بگویم.
گفت: بگو جانِ من!
گفتم: مى‏خواهى قسم بخورم؟
گفت: قسم راست که کفاره ندارد.
گفتم: تو خواب گریه و خنده آدم دستِ خودش نیست.
گفت: پس اعتراف مى‏کنى که گریه مى‏کردى؟
گفتم: اعتراف کدام است؟ دست وردار!
گفت: شرطمان که یادت هست؟ اگر کسى قسم دروغ بخورد یا بخواهد کلک بزند آن یکى مى‏تواند بگذارد برود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکند.
یادم بود. شرطى بود که سال‏ها پیش بسته بودیم و حالا نمى‏خواستم آن را بشکنم. پولک‏هاى گُلى‏رنگِ ناخنِ سبابه‏اش را روى دسته قوس‏دارِ صندلى مى‏کشید و از صدایش چندشم مى‏شد؛ انگار که به دلم خنج بکشد. آب دهنم را نمى‏توانستم قورت بدهم. لب‏هایم خشک شده بود و مى‏سوخت. گفتم: من که خواب و بیدار خودم را نمى‏فهمم چه‏طور مى‏خواهى خوابم را تعریف کنم؟
- نگران نباش، من مى‏فهمم. آن گریه را خوب به‏خاطر دارم. آن را سال‏ها زیر گوشم شنیده بودم. مى‏بینى که نمى‏توانى طفره بروى! حالا مثل آن‏وقت‏ها که خواب‏هامان را براى هم تعریف مى‏کردیم همه را از سیر تا پیاز برایم بگو.
طره مویش را کنار زد و با سر و دست اشاره کرد که یعنى شروع کنم. از بالاى قابِ عینک نگاهش کردم. لبخند مى‏زد. با سر انگشت‏ها روى دسته صندلى ضرب گرفته بود.
گفتم: تو که مى‏دانى من تو بیدارى هم خواب مى‏بینم.
- درست مثل حالا.
- منظورت چیست که مى‏گویى درست مثل حالا؟
- خودت همین حالا گفتى خواب و بیدارت را نمى‏فهمى.
یک لحظه به خودم لرزیدم. باورم نشد که او را مى‏بینم؛ انگار فاصله میان ما، میان تخت و صندلى که پشت به پنجره بود، بیش‏تر شده بود، و من خیال کردم که صدایش را از دوردست مى‏شنوم.
گفتم: اما وقتى پاى تو در میان باشد فرق مى‏کند.
- پس پاى من در میان است!
- خیال مى‏کنم اگر تو نبودى خواب‏هام نه رؤیا داشت نه بیدارى، خوابِ خشک و خالى بود، عین‏هو خواب مرگ. تو را که مى‏بینم مى‏فهمم که هنوز هستم.
- جاى شکرش باقى است که مرا به جا مى‏آورى، اما کدام‏مان را؟
حتم با چشم‏هاى گردشده نگاهش مى‏کردم. انگار راست مى‏گفت که خواب و بیدار مرا مى‏داند و از همه چیز سر درمى‏آورد. شاید هم یک‏دستى مى‏زد. نمى‏دانستم چه باید بگویم.
- من که نمى‏فهمم تو چه مى‏گویى.
- خوب هم مى‏فهمى.
بعد گفت: خودت را به آن راه نزن! شرطمان که یادت هست!
- این‏قدر شرط شرط نکن! تو دارى به صداقت من توهین مى‏کنى.
- لازم نیست صدایت را سرت بیندازى! خیلى خوب، تو مرا این‏جا، روى این صندلى که جاى ملوس خانمت است، مى‏بینى. به قول خودت مى‏بینى که هنوز هستم. اما تو هم باید بدانى که من با این چشم‏هام هنوز یک چیزهایى مى‏بینم و با گوش‏هام، شاید که سنگین شده باشند، صداها را مى‏شنوم، آن هم صداهایى را که سال‏ها به‏شان عادت کرده‏ام.
حق با او بود. اما چه مى‏توانستم بگویم؟ شیشه شربتى را که روى پاتختى بود برداشتم و یک جرعه از آن خوردم. بیخِ حلقم تلخ شد. انگشتِ حلقه‏اش را مى‏مالید. خوب که نگاه کردم دیدم حلقه توى انگشتش نیست. صدایم را آوردم پایین و گفتم اگر همه چیز را مى‏بیند و مى‏شنود و از خوابم هم بهتر از خودم سر درمى‏آورد دیگر چه چیزى را مى‏خواهد بداند؟
جوابم را نداد. هنوز داشت انگشتش را مى‏مالید. کمرم خشک شده بود. از آشپزخانه صدایى آمد؛ انگار کسى ظرف‏ها را به هم مى‏زد. سرش را پایین آورد و آرام گفت: آن‏وقت‏ها گاهى از خودم مى‏پرسیدم چه‏طور بعضى‏ها مى‏توانند فقط با یک مشت خاطره سر کنند.
بعد گفت: اما بعدها فهمیدم پناه بردن به گذشته بیمارىِ آدم‏هایى است که آینده‏اى ندارند.
سر که بلند کرد دیدم پره‏هاى بینى‏اش مى‏لرزند. گفتم: چه‏طور مى‏توانم تو را فراموش کنم؟
- نگو که اشکم درآمد!
دهنش را به خنده باز کرد، اما جلو خودش را گرفت. نمى‏خواستم خیال کند که دارم تعارف تکه‏پاره مى‏کنم؛ این بود که گفتم: راستش گاهى وقت‏ها از این‏که مى‏بینم هستى باورم نمى‏شود.
لب ورچید و رویش را برگرداند. چین‏هاى کیس‏افتاده دامنِ سیاهش را صاف کرد. براى آن‏که دَستَکَش را درکرده باشم گفتم: یعنى چه‏طور بگویم، وقتى مى‏بینم به یک جایى، که نمى‏دانم کجاست، زل مى‏زنى و چیزى نمى‏گویى فکر مى‏کنم لابد همه‏اش خواب و خیال است، و آن‏وقت غصه‏ام مى‏شود. وقتى نیستى با خودم مى‏گویم لابد مهرت به من سرد شده.
- خیال مى‏کردم این عادت را از سرت انداخته‏اى!
- چه عادتى؟
- این‏که به هر درى مى‏زنى تا دستِ پیش را بگیرى.
- پناه بر خدا!
- من باید بگویم پناه بر خدا.
- خوب بگو، من که جاى تو را تو پناه‏گاهِ لایزالِ خداوندى تنگ نمى‏کنم. مناع‏الخیر هم که نیستم.
- آن‏چه گفتى وضع و حال من بود، اما از زبانِ خودت.
- خوش‏حالم که براى یک‏بار هم شده فهمیدم تو خیالت چه مى‏گذرد. حالا از زبان خودت بگو! سراپا گوشم.
از آشپزخانه باز صدا آمد؛ انگار یک بطرى بود که روى زمین غل مى‏خورد. صداى شکستنِ یک نعلبکى یا پیش‏دستى هم آمد. چشم از او برنمى‏داشتم. نمى‏خواستم خیال کند که دارم بازى درمى‏آورم، یا نمى‏خواهم سرِ دردِ دلش را باز کند. باز صداى غل خوردنِ بطرى آمد. گذاشت تا صدا خوابید.
- وقتى مى‏بینم که چیزى نمى‏گویى، یا موقعِ حرف زدن یک دفعه پلک‏هات هم مى‏رود و خُر و پُفت بلند مى‏شود، به خودم مى‏گویم باید تو را به حال خودت بگذارم. آن‏وقت، راستش، از آمدنم پشیمان مى‏شوم و به خودم لعنت مى‏فرستم.
- براى همین است که گاهى غیبت مى‏زند و تا صداى گریه‏ام را توى خواب نشنوى پیدایت نمى‏شود؟
- وقتى مى‏بینم خودت این‏طور مى‏خواهى آره.
- اما من این‏طور نمى‏خواهم.
- به حرف شاید.
- به حرف نیست. خودت مى‏دانى که چراغ را براى تو روشن مى‏گذارم.
یک لحظه خاموش نگاهم کرد. از پشتِ پنجره صداى گریه بچه‏اى یا زنى بلند شد، شاید هم صداى باد بود یا جیغِ شب‏پره‏اى که از پشتِ شیشه مى‏گذشت.
گفت: اما من فکر مى‏کردم چراغ را مى‏گذارى بسوزد تا ترست بریزد.
- ترس؟ ترس از چى؟ این‏که برق حرام شود؟
- ترس از تنهایى.
- هوم. شاید، تو حق دارى. من از خودم مى‏ترسم. فقط وقتى تو این‏جا هستى دیگر آن را حس نمى‏کنم. نمى‏دانم چند وقت است که این چراغ مى‏سوزد.
- اما بار پیش که آمدم گفتى دَمِ غروبى که مى‏روى قدم بزنى آن را روشن مى‏کنى.
- این مال مدت‏ها پیش است. نمى‏خواستم وقتى هوا تاریک به خانه برمى‏گردم چراغ خاموش باشد.
- نمى‏دانستم از تاریکى هم مى‏ترسى.
- هیچ‏چیز بدتر از این نیست که آدم از راه برسد و کلید بیندازد و بعد چراغِ خانه‏اش را خودش روشن کند.
بعد گفتم: وقتى چراغ روشن باشد خیال مى‏کنم که تو هستى.
- آدم باید دلش روشن باشد.
- بى‏انصاف نباش!
گردنش را مالید و آرام نفس عمیقى کشید. تکیه‏اش را به پشتىِ صندلى داد و پلک‏هایش را روى هم گذاشت. چشمم به پاکت سیگار زیر ریشه‏هاى خرسکِ کنار پاتختى افتاد. خم شدم برش داشتم. فقط یکى تویش بود. کبریت که کشیدم لاى پنجره را باز کرد. از توى کیفش آینه کوچکى درآورد و به خودش نگاه کرد و بعد آینه را توى کیف گذاشت.
- باز هم که شروع کرده‏اى!
- وقتى بى‏خوابى به سرم مى‏زند مى‏کشم.
خندید. سرش را پایین انداخت و به کفش‏هاى پاشنه صنارى‏اش نگاه کرد. گفت: بهانه بدى نیست.
- به دکتر گفتم گاهى دودى مى‏گیرم. با این خونِ مسموم و کبد خراب دیگر چه توفیرى مى‏کند؟
- یعنى بهت اجازه داد که بکشى؟
- طبیب‏جماعت که همچو اجازه‏اى به بیمارش نمى‏دهد. آن‏ها فقط به فکر جسم بیمار هستند. من هم که این دو پاره استخوان را به زور مى‏کشم. گفتم حالا که بى‏خوابى را از سرم مى‏اندازد چرا نکشم.
پنجه تیماجىِ کفش‏اش را روى زمین گذاشت و خودش را به عقب یله داد و پایه قوس‏دار صندلى شروع کرد به جنبیدن.
گفت همیشه توى آستینم عذرهاى طاق و چفت داشته‏ام و بلد بوده‏ام بهانه‏هاى خوبى جور کنم. بعد خندید. دهنم بدجورى خشک بود. عینک را روى قوزک بینى‏ام جابه‏جا کردم. هر تکانى که مى‏خورد چوب‏هاى زه‏وار دررفته صندلى به صدا درمى‏آمد. عادت داشت پایش را روى پا بیندازد. هیچ‏وقت ندیده بودم آن دامن را بپوشد. گفتم. گفت: این را شب عید همان سال آخر خریدیم.
- شب عید و دامن سیاه؟
- خودت گفتى این رنگش را بردارم.
یادم نمى‏آمد. اگر مى‏گفتم اوقاتش تلخ مى‏شد. به سیگارم پک زدم.
- از همان مغازه یک پیرهنِ سفید هم براى خودت خریدى. من انتخاب کردم.
- یک چیزهایى یادم مى‏آید. اما انگار شب عید سال آخر نبود. خیلى پیش‏تر بود.
- همان شب عید سال آخر بود. یک کمربند هم من برایت خریدم که قلابش برجسته‏کارىِ نقره داشت. یادم مى‏آید وقتى برمى‏گشتیم باران گرفت و به اصرار من زیر باران قدم زدیم و تر و تلیس برگشتیم خانه. آى که چه‏قدر غُر زدى!
- و تمام عید، من از سرمایى که خوردم، یک‏کله افتادم.
- اتفاقاً آن عید، و زمستان آن سال، تنها سالى بود که تو سرما نخوردى.
دود توى گلویم شکست و به سرفه افتادم. پایه قوس‏دار صندلى هم‏چنان مى‏جنبید. سیگار را توى کاسه صدفِ دریایى، که به جاى زیرسیگارى از آن استفاده مى‏کردم، خاموش کردم. از ایوان صداى جیک‏جیکِ مرغ‏هاى عشق بلند شد. از لاى پنجره نگاهى به ایوان انداخت. قفس را به گَلِ میخى آویزان کرده بودم.
گفت: حیوانکى‏ها را از خواب پراندى.
صدایى از دیوار همسایه بلند شد؛ انگار کسى با مشت به دیوار مى‏کوبید. بعد صداى ونگِ بچه‏اى را شنیدیم.
- چرا شب‏ها نمى‏آورى‏شان تو؟
- وقتى چراغ روشن باشد خواب‏شان نمى‏برد. آخر شب صبر مى‏کنم بروند سرِ جاشان، روى میله، بعد چراغ ایوان را خاموش مى‏کنم، والا خودشان را شل و پل مى‏کنند. تو تاریکى میله را پیدا نمى‏کنند. فقط آن‏جا خواب‏شان مى‏برد.
- چه بدقلق! باورم نمى‏شد از پس‏شان بربیایى.
- یعنى خیال مى‏کردى عرضه نگه‏دارى‏شان را نداشته باشم؟
- راستش فکر مى‏کردم یک روزى یادت برود به آب و دان‏شان برسى حیوانى‏ها تلف شوند.
- شاید من براى بعضى کارها ساخته نشده باشم. اما این فینگیلى‏ها اگر آب و دان‏شان به راه نباشد یا جاشان پاکیزه نباشد الم‏شنگه‏اى راه مى‏اندازند که آن سرش ناپیدا. امانِ آدم را مى‏بُرند.
پایش را روى زمین گذاشت و صندلى از جنبیدن افتاد.
- اما واى به روزى که من زبانم مى‏سوخت و یک چیزى مى‏گفتم. زندگى را جهنم مى‏کردى.
- بى‏انصاف نباش!
بالش را پشتم گذاشتم. مهره‏هاى گردنم تیر مى‏کشید. پتو را از روى پاهایم کنار زدم. پاى راستم از پایین زانو گزگز مى‏کرد.
گفت او تنها کسى است که مى‏تواند این حرف‏ها را به من بزند؛ پس گوش‏هایم را باز کنم ببینم چه مى‏گوید. وقتى دید نگاهش نمى‏کنم و به نقطه‏اى که نمى‏دانستم کجا است زل زده‏ام گفت: گوش‏هات با من است؟ بگذار بهت بگویم که من چند روز و چند هفته و چند ماه با تو زندگى نکرده‏ام. بیست و سه سال آزگار به پاى تو سر کرده‏ام، آره بیست و سه سال. یک عمر است. اما تو فقط همان یکى دو سال اول، تا وقتى ساق و سلامت بودم، با من زندگى کردى. بقیه‏اش را با خیال من، آره با خیال من، سر کردى نه با خودِ من. فکرش را که مى‏کنم مى‏بینم زندگىِ خوبى که نبود هیچ، یک جهنم واقعى بود.
زدم زیر خنده، اما انگار صداى خنده‏ام را نشنید، یا وانمود کرد که نشنیده است. نمى‏خواستم لجش را دربیاورم. رویش را از من برگردانده بود. به میان چارچوبِ در نگاه مى‏کرد. انگشت‏هاى بلند و کشیده‏اش را توى هم قلاب کرده بود.
- اگر حافظه‏ات یارى نمى‏کند باید بهت بگویم وقتى شیرینىِ ازدواج‏مان را خوردیم تو بیست و سه سال و چند ماه از من بزرگ‏تر بودى. آره بیست و سه سال و چند ماه. همچین اختلاف کمى نیست. اما من به رویت نیاوردم و جنگیدم تا آن ازدواج سر گرفت، چون انتخاب خودم بود. موقعى که تو را دیدم گفتم بخت به من رو کرده.
صدایش گرفت و سینه‏اش را صاف کرد. پاچه شلوارم را تا زیر زانو ورمالیدم. مچ و ساقم ورم کرده بود. رگ‏هاى بنفشِ برآمده‏ام زق‏زق مى‏کرد. آن‏چه را مى‏گفت بارها شنیده بودم. بایست مى‏گذاشتم بگوید.
- جوان بودم و تو هم خاطرم را مى‏خواستى. زیر گوشم چیزهایى مى‏گفتى که هیچ‏وقت نشنیده بودم و هر چند بار هم که مى‏گفتى باز دلم براى شنیدن‏شان غنج مى‏زد. هنوز هم گاهى آن صداها را توى گوشم مى‏شنوم. شرط مى‏بندم کلمه‏اى از آن حرف‏ها یادت نمانده باشد.
بى‏خود مى‏گفت. همه را از بر بودم. توى خواب‏هایم تنها چیزى که مى‏شنیدم همان کلمات بود. داشت با منگوله‏هاى رشمه شال‏گردنِ مخملِ کرکى‏اش بازى مى‏کرد. چرخیدم و به کمک دست‏ها پاهایم را روى زمین گذاشتم، اول پاى راستم و بعد پاى چپم را.
- هر سال که مى‏گذشت در نظر تو این فقط من بودم که پیر مى‏شدم و وامى‏رفتم. هر کارى لازم بود، هر کارى مى‏خواستى، مى‏کردم که به نظرت همان باشم که بودم. اما تو...
- به خودم، به موهام که یک تارِ سیاه نداشت و به پشتم که قوز درآورده بود، نگاه نمى‏کردم.
- شاید تقصیر خودم بود.
- تو تنها زن زندگى‏ام بودى.
سگى از دور دست پارس مى‏کرد. هر لحظه صدایش نزدیک‏تر مى‏شد. گفت: حالا که فکرش را مى‏کنم مى‏بینم تو از خیلى پیش‏ترها هم خیال مى‏کرده‏اى من مرده‏ام، از وقتى هنوز پا به میان‏سالى نگذاشته بودم. این یک جور خیانت بود.
- اما من هیچ‏وقت به تو خیانت نکردم.
- تو با کتاب‏هات خوش‏تر بودى تا با من. مى‏خواستى یکى از زن‏هاى توى کتاب‏هات باشم.
- تو دارى در حق من، در حق خودت، در حق سال‏هایى که به پاى هم سر کردیم بى‏انصافى مى‏کنى.
چشم‏هایش آب افتاده بود. مى‏دانستم حالا چه مى‏گوید: این‏که جوانىِ کسى را به جاى خودش بگیرند اسمش چیست؟
- حتى اگر این‏جور باشد که مى‏گویى، یعنى تو را به جاى خودت گرفته باشم، باز خیانتى نکرده‏ام.
صورتش را با دست‏هایش پوشاند. همیشه به همین جا مى‏رسید. گفتم: من هیچ‏وقت خیال نکرده‏ام که تو نیستى؛ حتى وقتى‏که از آن مریضىِ بى‏پیر پوست و استخوان شده بودى و دیگر مویى به سرت نمانده بود، و آن‏چه بعدش پیش‏آمد کرد و رفتى من را براى همیشه تنها گذاشتى پیشِ خودم همچو خیالى نکردم.
- اگر به زبان نمى‏آوردى ملاحظه‏ام را مى‏کردى. هیچ‏وقت آن چیزى، آن چیزهایى، را که باید بگویى نمى‏گفتى. اما تو خواب، فقط تو خواب، مى‏شنیدم که حرفِ دلت را مى‏زنى. توهین بالاتر از این نمى‏شد.
دست‏هایش را که برداشت دیدم چشم‏هایش برق مى‏زنند. دستمال سفیدى از کیفش درآورد.
- این ناخوشى است که توهین به آدمى‏زاد است. من نمى‏دانم تقاص چى را باید پس بدهم. اگر آن آدمى که تو مى‏گویى بودم حالا وضع و حالم غیر از این بود. شب‏ها، دم‏به‏دم، چشم باز نمى‏کردم تا بلکه تو را روى این صندلى ببینم.
توى دستمال فین کرد و گفت: اگر پاى رفتن داشتى، اگر مثل آن‏وقت‏ها جان تو بدنت بود، یک ساعت هم تو این خانه بند نمى‏شدى. از سال دوم به بعد شب‏ها چشمم به در سفید مى‏شد تا برگردى. هر شب که تو آینه به خودم نگاه مى‏کردم مى‏دیدم یک تارِ مویم سفید شده. آن اول‏ها شبى یک تار سفید مى‏دیدم، اما بعدها دو تا و سه تا هم دیدم، و بعد دیگر از دستم در رفت. فرقِ سرم و پاى گوش‏هام چنگه‏چنگه سفید شده بود، تا این‏که یکى از آن صبح‏ها که شبش به خانه نیامده بودى تو آینه مادرم را به جاى خودم دیدم، با موهایى که یک‏تیغ سفید شده بود. مى‏دانى بعدش تو چى بهم گفتى!
- گفتم دیگر هم‏سر شده‏ایم!
خندیدم، و او باز توى دستمالش فین کرد. صداى پارس سگ از پشتِ درِ خانه مى‏آمد. مرغ‏هاى عشق بال و پر مى‏زدند. گفتم: یک چیزى را مى‏دانى! تو خیلى زود عوض شدى.
- تو زودتر از من عوض شدى. پیشِ خودم فکر مى‏کردم بى‏خود خیال مى‏کردم تو را مى‏شناسم.
از خانه همسایه صداى زنگِ ساعت بلند شد. قرصِ ناتمام ماه را توى جام پنجره مى‏دیدم. صداى سگ برید. لاى پنجره را بست. دندان کرسى‏ام تیر مى‏کشید. گفتم: حلقه‏ات را توى انگشتت نمى‏بینم.
دست چپش را بالا آورد: سوى چشمت کم‏تر شده.
بعد گفت: یادت باشد که چیزى نگفتى.
- اَکه هى! مدت‏ها بود که این‏قدر حرف نزده بودم.
- آن همه زبان ریختى که نگویى آن گریه براى چه بود؟
- خیال مى‏کنم گفتم.
دهنش را باز کرد؛ انگار که بخواهد بگوید نگفتى، اما نگفت. زبانم آن‏قدر خشک شده بود که توى دهنم نمى‏گشت. گفتم: خیلى خوب، براى این بود که مى‏دیدم همه چیز دارد جلو چشم‏هام تمام مى‏شود، بى‏آن‏که کارى از دستم ساخته باشد. آن‏چه تو شنیده‏اى گریه نبود، بغضى بود که بى‏اختیار بترکد.
دیگر نمى‏توانستم چیزى بگویم. توى گلویم چیزى گلوله شده بود که به‏سختى مى‏توانستم آب دهنم را قورت بدهم. نمى‏دانم چه مدت در سکوت گذشت. چشم‏هایم را بستم. بوى خنکِ گُلِ میخک توى بینى‏ام پیچید. چوب‏هاى صندلى صدا کرد. حس کردم پا شده است. صدایش را نزدیک‏تر به خودم شنیدم.
- برایت مقدارى کباب شامى آورده‏ام، با سبزى و تربچه نقلى و زیتون. یخچالت بو گرفته. یخ‏دانش از زیادىِ برفک بسته نمى‏شود.
صدایش مثل وقتى بود که او را توى خواب مى‏دیدم، به همان جوانى و سرزندگى. خواستم بگویم فردا از برق مى‏کشمش و تمیزش مى‏کنم. شاید هم گفته بودم.
- این را هفته پیش و هفته پیش‏ترش هم گفتى.
خواستم بگویم این چیزها چه خوب یادت مى‏ماند، که گفت: ما زن‏ها براى همین ساخته شده‏ایم. شما مردها هم که بدتان نمى‏آید. از این بابت هیچ فرقى میان‏تان نیست. اگر شما را به حال خودتان بگذارند برمى‏گردید توى غار.
مى‏دیدم که با چشم‏هاى مه گرفته دارد لبخند مى‏زند. دستش را جلو دهنش نگرفته بود. وقتى مى‏خندید دلم روشن مى‏شد.
- این یکى را راست گفتى.
بیخ گلویم مى‏خارید. به سرفه افتادم. از شکافِ پنجره بوى خاکِ نم‏زده مى‏آمد. شنیدم که گفت: بوى باران است.
کاش مى‏بارید. مدت‏ها بود که صبح‏ها از پشتِ پنجره کوه را نمى‏دیدم. وقتى هوا گرفته و غبارآلود باشد دلم نمى‏خواهد پرده را کنار بزنم. نرماىِ انگشتش را روى گونه‏ام حس کردم. گذاشتمش آرام بکشدش پایین، تا گوشه لب‏ها.
- گرفت. مى‏شنوى؟
شنیدم. روى قرنیز حلبىِ پنجره مى‏بارید. خواستم بگویم مى‏تواند چتر من را از توى اشکاف بردارد. اما بى‏فایده بود. دست به وسایل من نمى‏زد. تعارف کردن هم فقط حرف بود. نمى‏توانست بماند. شنیدم که خندید؛ انگار فکرم را خوانده باشد. بعد دیگر صدایش قطع شد. لازم نبود پلک‏هایم را باز کنم. دست دراز کردم و چوب‏ها را از سه‏کنجِ دیوار برداشتم و پا شدم. چوب‏ها زیر بغل، همان‏طور با چشم‏هاى بسته، پاکشان به طرف آشپزخانه رفتم. ضربه چوب‏ها، که سرشان را لته‏پیچ کرده بودم، خفه بود. کلید چراغ را نزدم. صداى سوسک‏ها را، که روى بشقاب‏هاى نَشُسته توى سینىِ ظرف‏شویى وول مى‏خوردند، مى‏شنیدم. درِ یخچال را باز کردم و از بطرى چند جرعه آب خوردم و با تُکِ زبان لب‏هایم را خیس کردم. یک لحظه برقِ فسفرى را پشت پلک‏هایم حس کردم، و بعد شیشه پنجره‏ها از غرشِ رعد لرزیدند. به اتاق که برگشتم دلم مى‏تپید. دو دستم را به بائوىِ در گرفتم. با صداى بلند بو کشیدم.
- هنوز هستى؟ با توام! آهاى صاحب‏خانه!
مى‏دانستم مى‏شنود. هیچ‏وقت خیال نکرده‏ام که در این سال‏ها نبوده است؛ حتى وقتى‏که آن خرچنگ با زره شاخىِ خود و چنگال‏هایش در اندرون او پنجه انداخته بود و زیر نگاهم، هر روز، بیش‏تر از پا مى‏انداختش. بعدش هم، وقتى‏که کار از کار گذشت، باورم نشد دیگر نباشد.
گفتم: اى خاتون! هیچ‏کس طبعش ور نمى‏دارد کم و زیاد بهش بگویند. اما تو هر چه سرِ زبانت بیاید مى‏گویى. مى‏ترسى کسى تو خواب از راه دَرَم کند؟ کى جگرش را دارد که پیرىِ عتیقه‏ات را قُر بزند؟ هر چه را ندانى این یکى را خوب مى‏دانى که من هرگزِ سیاه دنبالِ هوس‏چرانى نبوده‏ام؛ یعنى هیچ‏وقت لازمش نداشته‏ام.
چشم‏هایم را باز کردم. دیدم روى تخت نشسته‏ام و هقِ گریه تمام جانم را مى‏لرزاند. رعد باز غرید. چراغ خاموش و بعد روشن شد. تکه‏اى از حباب تَرَک برداشت و به زمین افتاد. دیدم گربه روى صندلىِ گهواره‏اى نشسته و با انگورک‏هاى چشم‏هایش که کبود مى‏زد دارد نگاهم مى‏کند. دُمِ سیاهش از لبه صندلى آویزان بود و آرام تکان مى‏خورد.
- صحتِ خواب هم‏خانه!
خُره‏اى کشید و دندان نشان داد.
- ها، چیه؟ وقتى مى‏آید به‏ات برمى‏خورد، مى‏روى تو آشپزخانه ظرف و ظروف‏ها را به هم مى‏زنى!
نورى پشتِ جام پنجره درخشید. نگاهى به ساعت انداختم. از پنج صبح گذشته بود. بى‏آن‏که چراغ را خاموش کنم روى تخت دراز کشیدم. بعد از خروس‏خوانِ اول رفتم زیر پتو و چشم‏هایم را بستم.


12 خرداد تا 12 مرداد 1383


برگرفته از کتاب «شهرزاد قصه بگو!»- نشر آگه