X
تبلیغات
رایتل

مرزهای روایت‌گری1

1391/09/04

مرزهای روایت‌گری1

روایت و توصیف از دیدگاه ژرار ژنت


برگردان:هاشم محمود

در واقع هر روایت‌گری، هر چند که باطنا این دو مورد ( روایت و توصیف ) به هم آمیخته باشند و نسبت آن دو به هم در هر روایت‌گری خیلی متغیر باشد، از یک سو شامل بازنمایی اعمال و رویدادها است که روایت (narration) را به مفهوم حقیقی کلمه می سازند و از سوی دیگر شامل بازنمایی اشیاء یا شخصیت ها است که همان چیزی است که امروز به آن توصیف می گویند. تقابل بین روایت و توصیف که وانگهی سنت مدرسی هم بر آن تاکید کرده است، یکی از خطوط برجسته ی شعور ادبی ما است. با وجود این در این جا صحبت از تمایزی نسبتا متاءخر است که شاید لازم باشد روزی زایش و رشد آن در نظریه و کار عملی ادبی مطالعه شود. در نظر اول به نظر می رسد که این تمایز بیش از قرن نوزدهم حیاتی فعال داشته، قرنی که در آن وارد کردن قطعه های طولانی توصیفی در یک ژانر نوعا روایی همانند رمان، امکانات و اقتضائات این شگرد را آشکار می سازد.2


این ابهام پایا بین روایت و توصیف، یا بی خیالی نسبت به تمایز نهادن بین این دو که خیلی به وضوح در زبان یونانی کاربرد اصطلاح مشترک روایت‌گری (di'g'sis) آن را نشان می دهد، شاید به منزلت ادبی خیلی نابرابر این دو گونه ی بازنمایی ( روایت و توصیف ) ربط داشته باشد. در اصل، مسلم است که امکان فهم متون خالصا توصیفی هست که هدفشان بازنمایی اشیاء در وجود مکانی شان، بیرون از هر رویداد و حتا بُعد زمانی است. حتا فهم توصیفی عاری از هر عنصر روایی ساده تر است تا برعکس آن، چون که بی پیرایه ترین نوع انتخاب بین عناصر و موقعیت های یک فرایند می تواند پیشاپیش، آغاز یک توصیف محسوب شود: "خانه سفید است و سقفش شیبدار و سفال پوش و پنجره های کرکره اش سبزرنگ " هیچ نشانی از روایت را در خود ندارد، در حالی که جمله ای همانند: " مرد به میز نزدیک شد و چاقو را برداشت " حداقل در کنار دو فعل مربوط به عمل، شامل سه اسم است که هر چقدر هم جنبه ی توصیفی این اسم ها کم باشد، با این حال می توانند به عنوان توصیف تنها این امر در نظر گرفته شوند که موجودات جاندار یا بی جان را نشان می دهند ؛ حتا یک فعل کم و بیش می تواند توصیفی باشد، وقتی دارد صحنه ی یک عمل را توضیح می دهد ( برای متقاعد شدن کافی است به عنوان مثال، "چاقو را قاپید " با " چاقو را برداشت " مقایسه کنیم )، و در نتیجه هیچ فعلی کاملا خالی از طنین توصیفی نیست. پس می توان گفت توصیف از روایت ضرورتر است، چون توصیف کردن بدون حکایت کردن ساده تر است تا حکایت کردن بدون توصیف کردن ( شاید چون اشیاء بی هیچ حرکتی نمی تواند وجود داشته باشد ). ولی این وضعیت اصولی، در واقع پیشاپیش طبیعت رابطه ای را نشان می دهد که دو کارکرد ( روایتی و توصیفی ) را در اکثریت غالب متون ادبی به هم مربوط می سازد: توصیف شاید بتواند مستقل از روایت فهمیده شود ولی در واقع آن را تقریبا هیچگاه به حالت آزاد پیدا نمی کنیم ؛ خود روایت هم نمی تواند بدون توصیف وجود داشته باشد، ولی این وابستگی مانع این نمی شود که روایت دائما نقش اول را بازی نکند. توصیف به صورت کاملا طبیعی (ancilla narrationis) ( غلام حلقه به گوش روایت‌گری ) است. غلام همیشه لازم، ولی همیشه مطیع که هیچ وقت آزاد نمی شود. ژانرهای روایی مثل حماسه، حکایت، داستان کوتاه و رمان وجود دارند که توصیف در آنها می تواند جایگاه بسیار والایی را اشغال کند، یعنی ببینیم که بیشترین بخش در آنها مربوط به توصیف باشد، بی آنکه در هیچ حال، انگار از روی قصد، کمک و یاور ساده ی روایت‌گری نباشد. در عوض ژانرهای توصیفی وجود ندارند، و در بیرون از حوزه ی آموزشی ( یا داستان های نیمه آموزشی همانند داستانهای ژول ورن ) مشکل بتوان اثری تصور کرد که شامل روایت‌گری باشد که به عنوان کمک و یاور توصیف عمل کند.


پس مطالعه ی روابط بین امر روایی و امر توصیفی، در اصل، ما را متوجه کارکردهای توصیف در جهان داستانی (di'g'sis) می سازد، یعنی نقشی که قطعات یا حالت های توصیفی در ترکیب کلی روایت‌گری بازی می کنند. بی آنکه بخواهیم در اینجا وارد جزئیات این مطالعه شویم، در سنت ادبی " کلاسیک " ( از هومر تا آخر قرن نوزدهم ) حداقل دو کارکرد نسبتا متمایز توصیف را می توانیم به خاطر بسپاریم. اولین کارکرد، در رده ی کارکردهای به عبارتی تزئینی است. می دانیم که علم بیان ِ سنتی توصیف را زیر همان عنوانی رده بندی می کند که دیگر صنایع مربوط به سبک را، یعنی بین آرایه های سخن ؛ توصیف گسترده و با جزئیات در اینجا به مثابه ی یک مکث و یک بازآفرینی در روایت‌گری ظاهر می شود، در نقشی صرفا زیبا شناختی، همانند نقش یک مجسمه در یک بنای کلاسیک. مشهورترین مثال در این مورد شاید توصیف سپر ایسخولوس در سرود هجدهم ایلیاد2 باشد. بدون شک به این نقش تزئینی توصیف است که بوالو فکر می کند وقتی غنا و شکوه را در این گونه تکه ها توصیه می نماید. عصر باروک خود را با نوعی تکثر ضمائم و حاشیه روی های توصیفی به رخ کشید که به عنوان مثال در " موسای نجات یافته " سنت – آمان خیلی محسوس است و با ویران ساختن تعادل بین روایت و توصیف در شعر روایی در دوران افول خود، این عصر به پایان رسید.


دومین کارکرد بزرگ توصیف که امروز آشکار ترین است، چون بالزاک آن را در سنت ژانر رمان جا انداخت، در رده ی کارکردهایی است که هم نقش توضیحی دارند و هم نمادین: تصویر چهره و بدن شخصیت ها، توصیف لباس و اثاثیه در آثار بالزاک و اخلاف رئالیست او، هم قصد برملا کردن روانشناسی شخصیت ها را دارد و هم در عین حال توجیه روانشناسی این شخصیت ها را که تصویر چهره و بدن آن ها، توصیف لباس و اثاثیه هم نشانه ی این شخصیت ها هستند و علت و معلول آن ها.


توصیف در اینجا تبدیل به چیزی می شود که در عصر کلاسیک نبوده است، یعنی به یک عنصر عمده در زمینه چینی داستان تبدیل می شود: می توان برای این مورد به خانه های دوشیزه کورمون در پیر دختر (1836) بالزاک فکر کرد یا به بالتازار کلائس در جستجوی ماده المواد (1834) او. وانگهی این ها همه بیش از آن شناخته شده هستند که آدم به خود اجازه دهد بیشتر از این بر آنها تاءکید کند. فقط متذکر این نکته می شویم که تحول شکل های روایی، یخنی جانشین شدن توصیف دلالتگر به جای توصیف آرایه ای به شدت یافتن استیلای امر روایی منجر شد ( حداقل تا ابتدای قرن بیستم ). بدون شک توفیق توصیف در کسب اهمیت دراماتیک به بهای از کف دادن خود مختاری اش به دست آمده است. در مورد بعضی شکل های رمان معاصر که در ابتدا به مثابه ی تلاش هایی برای رهاساختن حالت توصیفی از جباریت روایت‌گری به نظر رسیده اند، این اطمینان نیست که بشود این تلاش ها را واقعا به همین گونه تفسیر و تاویل کرد: اگر از این نقطه نظر به آثار روب – گری یه بنگریم، آثار او شاید بیشتر شبیه کوششی به نظر آیند برای ساختن یک روایت‌گری ( یک داستان ) به وسیله ی تقریبا انحصاری توصیفاتی که صفحه به صفحه به صورتی نامحسوس تغییر پیدا می کنند، چیزی که می تواند هم ترفیع استثنایی دادن به کارکرد توصیفی تلقی شود و هم تصدیق درخشان غایت روایی غیر قابل تقلیل آن.


سرانجام باید در نظر داشته باشیم که تمامی اختلافاتی که توصیف و روایت را از هم جدا می سازند، اختلافات محتوایی هستند که به مفهوم واقعی کلمه وجود نشانه شناختی ندارند: روایت به اعمال یا وقایع مربوط است که به عنوان فرآیند های محض در نظر گرفته شده اند، و حتا از این راه است که بر جنبه ی زمانی و دراماتیک روایت‌گری تاءکید می کند، توصیف برعکس، چون بر اشیاء و موجودات مکث می کند که در هم زمانی شان در نظر گرفته شده اند، و خود فرآیند ها را به مثابه ی صحنه در نظر می گیرد، به نظر می رسد جریان زمان را به تعلیق در می آورد و در گستراندن روایت‌گری در فضا شرکت می کند. پس این دو گونه ی سخن می توانند به مثابه ی بیان دو رویکرد برابر نهاد در برابر دنیا و هستی نمایان گردند، یکی فعال تر، دیگری متاءملانه تر و بنابراین، بنا بر یک هم ارزی سنتی، "شاعرانه تر ". ولی از نقطه نظر حالت های بازنمایی، حکایت کردن یک رویداد و توصیف کردن یک شیء، دو عمل مشابه هستند که امکانات یکسانی را از نظر زبانی وارد کار می کنند. شاید گویاترین تفاوت این دو در آن باشد که روایت، در توالی زمانی ِ سخن خود، توالی ِ زمانی ِ رویدادها را هم بازسازی می کند، در حالی که توصیف باید بازنمایی اشیای هم زمان و کنار هم نهاده در فضا را، در امر توالی دار، باهم منطبق سازد: بدین گونه شاید زبان روایی با گونه ای انطباق زمانی خود را از اُبژه اش متمایز نماید که شاید زبان توصیفی این اُبژه به صورتی لاعلاج از این انطباق زمانی محروم باشد. اما این تقابل خیلی از قدرت خود را در ادبیات نوشتاری از دست می دهد که در آن هیچ چیزی مانع این نمی شود که خواننده به پشت سر و ملاحظه ی متن برنگردد، ملاحظه ی متن در هم زمانی مکانی اش، به مثابه ی تمثیلی است از صحنه ای که متن دارد توصیفش می کند: شعرنگاره های آپولینر یا چینش های گرافیکی تاس ریختن هرگز قضا را دیگرگون نخواهد ساخت. مالارمه (چاپ اول در مجله ی کسموپلیس / cosmopolis ، ماه مه 1897) کاری نمی کنند جز سوق دادن بهره برداری از برخی امکانات نهفته در بیان نوشتاری تا نهایت آن. از سوی دیگر، هیچ روایتی، حتا روایت در یک گزارش رادیویی، با رویدادی که گزارش می کند، دقیقا هم زمان نیست، و تنوع روابطی که می توانند زمان ماجرا و زمان روایت‌گری را طولانی کنند، در نهایت از خصوصیت ویژه ی بازنمایی روایی ( انطباق زمانی با رویداد ) می کاهد. ارسطو پیش از این متوجه شده بود یکی از امتیازات روایت‌گری بر بازنمایی نمایشی این است که می تواند چندین عمل هم زمان را با هم بیاورد3: ولی برای این کار لازم است روایت‌گری این عمل های همزمان را متوالیا بیاورد، و به محض انجام این کار، وضعیت روایت‌گری، امکاناتش و حدودش با زبان توصیفی مشابه هستند.


پس به خوبی معلوم است که توصیف، به منزله ی بازنمایی ادبی نمی تواند خود را نه با خود مختاری مقاصدش و نه با اصالت وسایلش به صورتی نسبتا روشن از روایت متمایز سازد تا درهم شکستن وحدت امر روایی – توصیفی ( که در آن امر روایی غالب است ) که افلاتون و ارسطو روایت‌گری نامیده اند، ضروری می گردد. اگر توصیف یکی از مرزهای روایت‌گری را نشان می دهد، این مرز مرزی درونی ست و در مجموع نسبتا نامشخص، پس می توان بی هیچ تاءسفی تمامی شکل های بازنمایی ادبی را در مفهوم روایت‌گری جای داد و توصیف را نه به مثابه یکی از حالت ها ( چیزی که شاید مستلزم یک خصوصیت ویژه زبانی باشد )، بلکه متواضعانه تر به مثابه ی یکی از ابعاد بازنمایی ادبی در نظر گرفته گرفت، بعدی که از یک نقطه نظر خاص شاید گیراترین بعد باشد.





*************************************************************************


1 – این مقاله برگرفته از بازچاپ شماره ی هشتم نشریه ی " کمونیکلاسیون " که اختصاص به " تحلیل ساختاری روایت‌گری " داشته است. این شماره در سال 1966 منتشر شد و بازچاپ آن را " انتشارات سوی " در سال 1981 در مجموعه ی points درآورد:


Fronti/res du rcit, Grard Genette


structurale du rcit ), 1966


1981. in: Communications/8(L/analgse


Rws,: Awyukm OEUAM


2- معذالک همین تمایز بین روایت و توصیف را در اثر بوالو (فن شعر ) در مورد حماسه درمی یابیم: در روایت هایتان تند و پرشتاب باشید ؛ در توصیف هایتان غنی و پرشکوهمند.(Art. Pot. 111, 257 – 258)


3- حداقل آنگونه که سنت کلاسیک آن را تفسیر و تاویل و از آن تقلید کرده است. وانگهی باید متوجه بود که در این توصیف سپر ایسفیلوس، توصیف گرایش به جنب و جوش داشتن و بنابراین روایتی شدن دارد.


برگرفته از: ماهنامه ی کارنامه – شماره 41. اسفند 1382.

http://www.dibache.com/text.asp?cat=45