X
تبلیغات
رایتل

شخصیت (Character) چیست؟ (1)

1391/08/21

 شخصیت (Character) چیست؟ (1)

زهره قراگوزلو 

یک نویسنده به اقتضای ویژگی روحی و فکری خویش به نوشتن آنچه در افکار اوست و معرفی آداب و رسوم و بازگویی رؤیاها و تخیلات خود میپردازد.

نویسنده باید چهارچوب و اصولی خاص را پیروی کند تا بتواند داستانی موفق را ارائه دهد. داستان باید طرحی ناب و منظم داشته باشد که با حضور و به کارگیری عوامل و عناصر و قوانین خاص تأثیر واحدی را القاء کنند. بعد از تعیین طرح و موضوع مناسب، به یکی از محورهای اساسی کار که «شخصیتهای داستان» است، میرسیم.

حضور «شخصیت» در صحنه و زمان و مکان معین و وقوع حوادث باید خوب پرداخته شود تا با وحدت و یکپارچگی که با هم ایجاد میکنند، پیام داستان و هدف نویسنده را به خواننده القاء نمایند.

هر فردی که در داستان حضور پیدا کند، شخصیت میگوئیم که ممکن است، حیوان یا اشیاء یا گیاهان هم باشند.

شخصیتی باید خلق کنیم که خاکستری باشد. (نه خیلی سیاه و نه خیلی سفید) و رفتار شخصیت غیرقابل پیشبینی و باورپذیر باشد.

الیزابت بوئن میگوید: «اصطلاح خلق شخصیت (یا اشخاص) اصطلاحی گمراهکننده است. شخصیتها قبلاً به وجود آمدهاند و نویسنده آنها را کشف میکند.[1]»

و اصطلاح خلق و کشف با هم متفاوت هستند، خلق از هیچ به وجود آوردن است و این امر تنها از ساحت خداوند برمیآید. اما کشف، یعنی دست یافتن به آن چیزی است که خلق شده، اما ناشناخته مانده است و این امری است که در میان موجودات مخلوق تنها از بشر برمیآید و نویسنده در طی زندگی خود با استعدادی که در زمینه نوشتن دارد، در برخورد با آدمهای اطراف خود، از رفتار و اندیشه و احساس آنها متأثیر میشود و این تأثیرات شخصیتهای او را نمایان میکند. یعنی همانطور که بوئن میگوید: «آنها کمکم خودشان را در برابر ادراک نویسنده افشاء میکنند.» داستان جهانی خاص است با منطقی خاص که چنین خاصیتی شخصیتهایی را مطابق شأن خود میپذیرد.

[2]
شخصیت، حاصل اندیشه و احساس و عمل اوست. اندیشه شخصیت متأثر از جهانبینی اوست و احساس او ناشی از عواطفی است که به خرج میدهد. او با قرار گرفتن در موقعیتی خاص که طرح داستان پیش پای او نهاده، اندیشه و احساسش را به کار میگیرد تا بتواند به عملی که متناسب با آن موقعیت است، دست بزند.

[3]
شخصیت را باید بر اساس تخیل و اطلاعاتی که از خود و افراد دیگر داریم، بسازیم نباید یک کاراکتر ماشینی و تیپ بسازیم. باید معرف احساسات خود نیز باشند. مثل: ترس، خشم، امید، عشق، ناامیدیو... باشند. ما نمیتوانیم شخصیتهای اطراف خود را به طور کامل بشناسیم، یعنی هر فردی که میشناسیم اگر خوب است، ممکن است بدیهایی هم داشته باشد. شخصیتهایی که ما در زندگی واقعی میشناسیم، ممکن است آن کسی نباشند که ما میبینیم.

هر فردی که در داستان رفتارش قابل پیشبینی است و در آخر داستان همان شخصی باشد که در اول داستان بوده و هیچ تغییری در رفتار او نبینیم، تیپ میگوئیم. مثل: جاهل، قصاب، معلم و... . اما اگر این تیپ از دایره رفتاری خودش خارج شود، شخصیت میشود و تضادهای تیپی شخصیت را میسازند. مثال: قصابی که در حین انجام این کار، داستان بنویسد.

یعنی یک تغییر رفتاری، راننده آژانسی که آدرس بلد نباشد و مثالهای دیگر. شخصیتهای ما نباید تصنعی و ساختگی باشند یعنی نباید در سرتاسر داستان یکسان و یک جور بمانند و گفت و گوهای کلیشهای نباید داشته باشند یا یک فرد ساده یکهو رفتاری عجیب از خود نشان دهد بدون این که دلیل تغییر رفتار او را بازگو کنیم، اشتباه است. شخصیت باید در ذهن نویسنده رشد کند و به ذات و رفتار او ایمان داشته باشد. شخصیتهایی که در داستان وجود دارند، بنا بر روشنایی میتوانیم به سه دسته تقسیم کنیم: 1- افرادی که در مرحله سفید دارند. (شخصیتهای اصلی) 2- افرادی که در مرحله خاکستری قرار دارند. (شخصیتهای محوری) که شخصیتهای اصلی را کامل میکنند. 3- شخصیتهایی که در سیاهی هستند که جزء (سیاه لشکراند).

شخصیتهای یک داستان نباید مستقیماً از یک فرد زنده و شناخته شده و با اسم و هویت اصلی او باشد.

(به گمان جان مسترز «یک نویسنده کارش این است که به روشنی ببیند و بگوید که مردم چگونهاند» یعنی باید شخصیتی واقعی با آمیزهای از خوب و بد درآورید. مثلاً یک اهریمن، صفت و رفتاری کاملاً مشخص داشته باشد. و شخصیت بنا بر تقسیمبندی عبارتند از:

1. شخصیت اصلی (Protagonist): کسی که با حذف او معنای داستان از بین میرود.

2. شخصیت فرعی (Miner Character): کسی که با حذف او چندان لطمهای به داستان وارد نمیشود.

3. شخصیت تک بُعدی، (Flat): کسی که در یک جمله خلاصه میشود، برای مثال وقتی میگوییم او آدم خسیسی است، این خسیس بودن تمام شخصیت او را در برگیرد. مثل: نامادری بیرحم سیندرلا.

4. شخصیت چند بُعدی (round): شخصیت پیچیدهای که توصیف او معمولاً یک پاراگراف در بر میگیرد. شخصیت داستان جنایت و مکافات ـ داستایوفسکی.

5. شخصیت ایستا (dynamic): کسی که در پایان داستان به نگرشهای متفاوتی رسیده و تغییر رفتار داده است.

[4]

انگیزه شخصیت

اگر انگیزه شخصیت روشن و مشخص نباشد، اعمال او غیرقابل توضیح و باورنکردنی است. انگیزهی شخصیت اساساً از دو منبع ناشی می­شود: 1. از طبیعت درون شخصیت که قبل از شروع داستان شکل گرفته است و 2. از سلسلهای از حوادث بیرونی که بعد از شروع داستان نیازها و انتظارهای خاصی برای شخصیت ایجاد میکند.

اگر انگیزه شخصیت، ناکامی درونی باشد، مثلاً: ترس از چیزی داشته باشد، تمام رفتار و فعالیتهای او هم از همین انگیزه ناشی میشود و این انگیزه مدتها قبل از شروع داستان وجود دارد. انگیزهی بیرونی توأم با جزئیات دقیق، از یک حادثه یا شخصیت و یا هر دو نشأت میگیرد و پس از شروع داستان ایجاد میشود.

[5]
هرگز داستان را با خوابی که شخصیت اصلی دیده شروع نکنید. خواننده به دو دلیل دچار برداشت غلط میشود. 1. خواننده نمیداند چه کسی دارد خواب میبیند و کجا است؟ چه کسی و چه وقت خواب دیده؟ و ایجاد وضعیتِ زمانِ حال داستان به تأخیر میافتد و ممکن است خواب را با واقعیت اشتباه بگیرد. 2. و نویسنده فکر میکند که دارد به خواننده نسبت به رخ دادن حادثهای حتمی الوقوع پیش آگاهی میدهد.

[6]
بسیاری از نویسندگان بیتجربه علاقهای به نوشتن داستانهایی که شخصیتِ اصلی آنها همجنس خودشان نیست را ندارند. چرا که معتقدند باید به نحوی مؤثر از زبان و کلمات مردانه یا زنانه استفاده کنند تا شخصیت اصلی مؤنث یا مذکر به نظر برسد. بسیاری از نویسندگان، داستانهایی برجسته نوشتهاند که از جنس خودشان نبوده. مثال: آلیس در سرزمین عجایب (اثر لویس کرول) ـ جروم: مرد بینوا (مری اِ. ویلکینز ـ فری مَن) ـ اتاق جی کوب (ویرجینیا ولف) میتوان اشاره کرد.

[7]
اگر خواننده بعد از خواندن داستان کوتاه، فقط شخصیتِ آن را به خاطر بیاورد، نویسنده در آفرینش شخصیت یا داستانی واقعی ناکام مانده است. نه طرح باید در داستان برجسته شود و نه شخصیت. بلکه باید هر دو به طور متناوب و با ضرب آهنگی نامرئی در داستان باشند. نباید این دو عنصر برای جلب توجه بیشترِ خواننده، در ستیز یا در رقابت با هم قرار گیرند.

[8]
قدرت اشخاص پلید با قدرت قهرمان باید در داستان مساوی باشد. حتی امکانات شخصیت پلید برای پیروز شدن باید بیشتر از امکانات قهرمان باشد. باید هر دو قد و قامت و قدرت شگفتانگیز داشته باشند. شخصیت هر گاه در بیش از ده صفحه در داستان غایب باشد، حتی این غیبت دو ساعت یا دو روز باشد. باید دوباره شخصیت اصلی را از جنبه دیگر توصیف کرد. ساختار داستان اگر تکه تکه (اپیزدوار) است و از سه شخصیت اصلی در داستان بلند استفاده میشود. باید یکی در میان در داستان ظاهر شوند و به هریک مجال کافی داده شود تا نقش خود را ایفا کنند. منظور از معرفی مجدد شخصیت به خواننده نیست بلکه حضور متناوب شخصیتها، تغییر شخصیتی را به لحاظ (اخلاقی، جسمانی، احساسی و غیره) باید افشا کرد. شخصیتها باید در وضعیتی باور کردنی دست به اعمال باورنکردنی بزنند. یعنی نباید ناگهان به نحوی غیرمنتظره قدرت خارقالعادهای از خود نشان بدهند. مثل داستانهای تخیلی، ترسناک، علمی یا افسانهای.

* شخصیت مخلوق ذهن نویسنده است و بازیگر داستان است و در اثر روایتی یا نمایشی، فردی است که کیفیت روانی و اخلاقی او در عمل او و آنچه میگوید و میکند، وجود دارد. شخصیت میتواند، رسم و سنت، خصلت فردی نیروهای طبیعی و اجتماعی نیز باشد.

[9]
* یک نویسنده به شخصیتهای خود، نامهای معینی میدهد. جنسیتهای مشخص و حرکات و سکنات قابل قبول به آنها داده و وارد داستانش میکند. و ماهیت و کیفیت اشخاص محدود به تصوری است که نویسنده از مردم و نیز اطلاعاتی که از روحیه و طبیعت خود و اطرافش دارد. شخصیتها با هم فرق دارند. مثلاً : (یک فرد عادی با یک ملکه) فرق میکند و رابط و رفتارها و مناسبات و کیفیتی متفاوت را دارا میباشند. جانوران خصوصیات و صفات ویژه و خاص خود را دارند. مثلاً: سگها با گرگها متفاوتند و یا موش و گربه. تفاوتهایی نیز از نظر نژادی وجود دارد که باید در نظر گرفت.

مجموع این صفات و خصوصیات متنوع و متفاوت و مشترک و صفات و خصوصیات اکتسابی و تکامل یافتهی فرد تشکیل شده است که (کاراکتر و شخصیت) فرد را میسازد. منابع Character یک فردِ تکامل یافته سه چیز است: 1. توارث و تفاوت نژادی، صفات و خصوصیات فرد. 2. تعلیم و تربیت که به وسیله خصوصیات فطری در برابر تعلیم و تربیت ازخود نشان میدهد. 3. محیط مادی و معنوی که تکامل در آن صورت میگیرد. شخصیت انسان به مراتب تکامل یافتهتر و پیچیدهتر از شخصیت حیوان است. طبیعت انسانی را میتوان به عنوان مجموعه غرایز نژادی و کیفیات احساسی و جریانات ذهنی و تمایلاتی که در انسانها عممیت دارند، تعریف کرد. بعضی جنبهها، مانند شعل به نوعِ رفتار، سخن گفتن و طبیعت انسانی تأثیر میگذارد. و واکنشهای خاصی در برابر زندگی و همنوعان خود نشان میدهند.

[10]
* امروزه شیوه شخصیتسازی در داستان، که مشتمل بر شرح روان شناختی، توصیف اعمال و حرکات ریز و درشت، هویت شناسی و بیان ژرفای روح انسان است، باعث شده تا اشخاص داستان به انسانها بسیار شباهت پیدا کنند. با این همه، این افراد، انسان حقیقی نیستند؛ و در چرخه حیات، کوچکترین تأثیر فیزیکی ندارند. در واقع اینها تنها در لابهلای صفحات کتاب زندهاند. شخصیتهای داستانی در پیرنگ داستان، حضور فعال دارند و مهمترین عنصر پیش برنده حوادث به جلو شناخته میشوند.

سامرست موام، شخصیتهای دلخواه خود را از میان مردم عادی و بر اساس مشاهدات دقیق، گزینش میکرد. او از این که افراد داستانیاش به انسانهای حقیقی شبیه بودند، احساس ناراحتی نمیکرد. مسئله مورد اهمیت او، هماهنگی میان کنشهای شخصیتها و باورپذیری آن­ها از سوی خواننده بود.

نویسندگان پیوسته در شکار شخصیتهای خاص هستند و به ندرت در جستجوی افراد بسیار عامی که فاقد جذابیت باشند، هستند.

نویسنده باید تغییرات لازم را در پیکره شخصیتهای خود ایجاد کند تا شخصیتهای ماندگارتری را پدید آورد. برخی نویسندگان بیش از انتخاب شخصیت برجسته به تحقیق درباره زندگی فرد میپردازند، و با اطلاعات کافی، به سراغ فرد موردنظر خود میروند. برخی از نویسندگان، خود و شخصیت خود را به یاد فراموشی میسپارند، و حاضر نیستند اندیشه و گرایشهای ذهنی خود را به شخصیتهای داستان منتقل کنند. به طور مثال: خود را بجای یک قاتل میبیند که پس از ارتکاب جرم، چه وانشی از خود نشان میداد؟

در حقیقت نور در وجود شخصیتهای دیگر، برای برخی بهانهای است برای شناخت هویت واقعی خویش.

گوستا فلوبر میگوید: «من همواره مراقب بودم تا شخصیت خود را به داستانهایم راه ندهم. اما وقتی به آثارم نگاه میکنم میبینم از خودم بسیار گفتهام.» هر شخصیت با توجه به نقشی که در داستان بازی میکند، مأموریت خاص خود را میگیرد. و حضور مناسبات علی داستان، ضروری و اجتنابناپذیر است. عدهای از نویسندگان به خلق شخصیتهای واقعی در قالب کاملاً داستانی هستند. مثلاً، یک سیاستمدار، دانشمند، عارف، تاریخی و یک شخصیت برجستهاند!

[11]
شخصیت و طرح با هم مربوطند و از یک ماده و جوهرند و شخصیت از طرح پیچیدهتر و پرابهامتر و متنوعتر است.

نویسنده برای آن که بتواند شخصیتهای زنده و قابل قبولی عرضه کند. باید به سه عامل توجه داشته باشد.

اول: شخصیتها باید در رفتار و خُلقیاتشان ثابت قدم و استوار باشند و نباید در وضعیت و موقعیتهای مختلف، رفتار و اعمال متفاوتی داشته باشند، مگر این که دلیلی قانع کننده وجود داشته باشد.

دوم: بر عملی که انجام میدهند، انگیزهی معقولی داشته باشند، بخصوص تغییری که در رفتار و کردار آنها پیدا میشود.

سوم: باید باورپذیر و واقعی جلوه کنند. باید نه نمونهی مطلق پرهیزکاری و خوبی باشند و نه سرشت دیوصفتی و شریر، باید ترکیبی از خوبی و بدی و مجموعهای از فردیت و اجتماع باشند. بنابراین هدف اصلی بسیاری از داستانها نشان دادن خصلت و طبیعت شخصیتهاست.

[12]
برای متقاعد کردن خواننده باید سه عامل مهم، یعنی امکانات شخصیت، اوضاع و احوال و مقتضیات زیستی محیط و زمان را در نظر گرفت. که سه شرط دارد:

1. تغییرات و تحولات باید در حد امکانات آن شخصیتی باشد که این تغییرات را موجب میشود.
2. تغییرات باید به حد کافی معلول اوضاع و احوالی باشد که شخصیت در آن قرار میگیرد.
3. باید زمان کافی وجود داشته باشد تا آن تغییرات به تناسب اهمیتش به طور باورکردنی اتفاق بیافتد.

[1] . عوامل داستان، الهی بهشتی، چاپ دوم، 1376، شخصیت صفحه 35، نشر سوره
[2] . همان.
[3]. عوامل داستان، الهی بهشتی، چاپ دوم، 1376، شخصیت صفحه 41، نشر سوره
[4] . فن رماننویسی، داین دات فایر، چاپ اول 1388، انتشارات نگاه، ص 54 و 44.
[5] . درسهایی درباره داستان نویسی، لئونارد بیشاب، نشر سوره، چاپ سوم، 1383، ص 195، ترجمه محسن سلیمانی
[6] . صفحات (366-285-215) درسهایی درباره داستان نویسی، لئونارد بیشاب (محسن سلیمانی)، چاپ سوره، 1383
[7] . همان.
[8] . همان.
[9] . ادبیات داستانی، جمال میرصادقی، چاپ پنجم 1386، نشر سخن، ص 299
[10] . هنر داستاننویسی، ابراهیم یونسی، چاپ دهم، 1388، نشر نگاه، ص 288-282.
[11] . نقد ادبیات منطبق با حقیقت، کامران پارسی نژاد، چاپ اول 1387، نشر خانه کتاب، صفحه 289 تا 292.
[12] . عناصر داستان، جمال میرصادقی، چاپ ششم، 1388، نشر سخن، ص 83

br /

منبع:

http://www.arthamadan.ir/