X
تبلیغات
رایتل

آقای نویسنده تازه کار است

1391/07/27

آقای نویسنده تازه کار است

بهرام صادقی



«آقای نویسنده تازه کار است »، اما خواهش می‌کنم، از حضورتان صمیمانه خواهش می‌کنم که

فراموش نکنید عنوان استان این نیست، چیز دیگری است: « آقای اسبقی برمی گردد .»

البته من هم با شما هم عقیده‌ام که نویسنده در نام‮گذاری سلیقه به خرج نداده ‌است، اما به حقیقت سوگند می‌خورم که این حرف را نه برای خوش‌آمد شما می‌زنم و نه برای آن‮که با بدگویان هم داستان شوم و به نویسنده بتازم. این را می‌دانید که دنیای ما دنیای آشفته‌ای است و صلاح هیچ‮کس در این نیست که بکوشد تا آن‮را آشفته‌تر کند. در این جنگل تو در توی درهم و برهمی که مسکن ما است بیش از هر چیز به تفاهم احتیاج داریم، به این‮که هم را بشناسیم و زبان یک‮دیگر را درک کنیم. در غیر این صورت نمی‌توان گفت چه پیش خواهدآمد و کار به کجا خواهد کشید، اما دست کم این هست که زیان‌های جبران ناپذیری خواهیم دید. مثلاً این خیلی ساده است و زیاد بعید و تعجب آور نیست که نویسندگان تازه کارمان از این‮که دنیای درونیشان ناشناخته مانده است مأیوس و نومید شوند و به کارهای دیگری بپردازند. بیهوده نیست که تعداد ورزشکاران و یا کسانی که واسطه‌ی فروش اتومبیل‌های مستعمل‌اند روز به روز افزایش می‌یابد .

بر این اساس من می‌گویم بیایید دور هم بنشینیم، قلب‮هایمان را صاف کنیم، روحمان را آزاد بگذاریم تا از تنگنای بی دروروزن‌اش بیرون بیاید و در هواهای تازه و فضاهای باز آن مثل یک پرنده‌ی طلایی پر بزند و آن‮وقت رنگ تبسم به صورت‮هایمان بزنیم و در این باره سخن بگوییم که آیا نویسنده واقعاْ تازه کار است و آیا در نام‮گذاری بی‮ذوقی کرده است و داستانش نیز عیوب فراوان دارد؟ خوشبختانه چون نویسنده زنده است و از آن گذشته آماده است که دفاع از نوشته‌اش را به عهده بگیرد، کارها خیلی بهتر از آنچه معمولاً در این‮گونه مواقع پیش بینی می‌شود پیش خواهد رفت و من نیز، بی‮آن‮که دخل و تصرفی بکنم، با وفاداری کامل گفتگوها را یادداشت می‌کنم .
ــ خیلی خوب، آقا خواهش می‌کنم گوش کنید. باید بگویم که دلایل مخالفت من یکی دوتا نیست، از اول تا آخر داستان مورد ایراد من است . اما بهتر نیست از عنوان داستان شروع کنیم؟ « آقای اسبقی برمی‌گردد »، این آقای اسبقی کیست؟
ــ آه ، من در خود داستان کاملاْ شرح داده‮ام: فکر نمی‌کنم کاراکتر ایشان عیبی داشته باشد .
ــ مقصود از « ایشان » همان آقای اسبقی است؟ خیلی عجیب است که شما تا این حد به این مرد احترام می‮گذارید … احترامی بی‮جا و خارج از تکنیک. معهذا مسأله به همین سادگی نیست . شما می‌خواهید یک دهاتی ساده را وصف کنید. این عین نوشتة خود شما است: « … آقای اسبقی دهقان زحمتکش و نجیبی بود » درست مثل این‮که از اسب حرف می‌زنید. کتاب‌ها‌ی درسی را باز کنید بخوانید ، پر است از همین حرف‮ها: اسب حیوان بارکش و نجیبی است و یا اسب حیوان وفاداری است. خیلی خوب، بعد:« … او عمرش را با صداقت و فعالیت می‌گذراند، اما هنوز ریشش در نیامده بود. البته عجیب است ولی صحبت بر سر این نیست. آقای اسبقی روزها می‌خوابید و شب ها بیدار می‌ماند … » آدم را کلافه می‌کنید، قربان. خواهش می‌کنم جواب بدهید چطور زارعی که در دهی دوردست زندگی می‌کند ممکن است اسمش آقای اسبقی باشد؟ شما آقای فلانی باشید، صحیح، بنده آقای فلانی باشم، صحیح، اما یک دهقان … هر قدر هم شرافتمند باشد ممکن است « مشهدی غلامرضا » باشد یا « کربلایی عبدالله .»
ــ آه، پس شما از الهام غافلید؟ من این‮طور احساس کردم. در احساس من این قهرمان به صورت آقای اسبقی ظاهر شد .
ــ و حتماْ در همان‮جاست که روزها می‮خوابد و شب ها بیدار می‮ماند؟ اما یک زارع فعال چگونه ممکن است وقتش را این‮طور هدر بدهد؟ مگر او روشنفکر است که تمام شب را در خیابان‮های تاریک و خلوت یا اتاق‮های کم نور بگذراند و روز ، بعد از این‮که یک لیوان شیر نوشید به خواب برود تا باز شب بیاید ؟ بعد می‮نویسید : « … چراغ را روشن می‮کرد و تا صبح می‮نشست . گاهی آه می‮کشید و گاهی زیر لب شعر می‮خواند ، اما وقتی می‮خواست شعر بخواند سرش را دو سه بار به دیوار می‮زد … » آخر چرا این کارها را می‮کرد ؟ مگر دیوانه بود یا به سرش زده بود ؟ جوابی که شما در داستان اندیشیده‮اید این است: « وقتی از او می‮پرسیدند چرا به این عمل مبادرت می‮کنی جواب می‮داد این کار چند خاصیت دارد: اول این‮که اگر مغز آدم تکان خورده باشد برمی‮گردد سر جایش ، دوم این‮که به این وسیله می‮توان افکار یأس‮آمیز و ناملایم را از محوطة دماغ بیرون راند … » بسیار عالی است! مرد بدبختی که شاید غیر از بیل و الاغ مسألة مهمی در زندگیش وجود ندارد، یا ظاهراً این‮طور به نظر می‮آید ، ناگهان به بیماری قرن دچار می‮شود. آن‮وقت بعد، این‮جا شما به توصیف قیافه و وضع قهرمانتان پرداخته‮اید: « … آقای اسبقی نمونة یک دهقان واقعی بود: بلندقد و ورزیده بود و با دست‮های پینه بسته که اغلب به آنها حنا می‮بست و کار می‮کرد. کلاه نمدی رنگ و رو رفته‮ای به سر داشت که دور تا دور آن یک خط چرب و سیاه که نشانة سال‮ها کار و کوشش صاحبش بود کشیده شده بود. گیوه‮هایش نه کهنه، اما مستعمل بود … » ملاحظه فرمودید؟ این هم جمله بندیتان: « … با وجود آن‮که مسواک طبی و خمیر دندان استعمال نمی‮کرد دندان‮هایش از سفیدی برق می‮زد و اگر چه شیر پاستوریزه نمی نوشید و آمپول های گران قیمت ویتامین و کلسیم و عصارة بیضه به خود تزریق نمی‮نمود زور بازویش روز به روز افزایش می‮یافت. تنبان محکمی پوشیده بود … » مقصودتان چیست ؟ لابد این‮که پارچه‮اش بادوام بود « … و چپقش را به شال خوش رنگی که به کمر بسته بود آویزان می‮کرد. چه چپق زیبایی بود! آقای اسبقی جوان بود، یک زارع سی ساله و دلش می‮خواست هفتاد سال دیگر هم زندگی کند تا بتواند هم‮چنان این مسأله را به اثبات برساند که کار کردن عیب نیست … » آه ، خستگی‮آور است! آقای اسبقی سی ساله از دهقانی فقط یک کلاه نمدی رنگ و رو رفته و چند چیز دیگر دارد، به اضافة یک خانوادة عجیب و غریب . اما دیگر موقع آن است که از شما بپرسم … آیا می‮توانم سؤال کنم که تحت تأثیر چه عاملی این داستان را نوشتید؟ چطور شد؟ چه احساسی به شما دست داد؟ چه چیز ملهم شما بود؟ شاید بتوان در این میان نتیجه‮ای گرفت .
ــ آه ، این خودش قصة جداگانه‮ای است، اما شما حوصله دارید؟
ــ لازم است، قربان، لازم است داشته باشم .
ــ پس اجازه بدهید … این‮جا است که باید قسمت‮هایی از دفتر یادداشتم را برایتان بخوانم. اما ناراحت نشوید، خلاصه‮اش می‮کنم .
ــ آن را با خودتان دارید؟
ــ همیشه. یک نویسندة خوب باید در تمام ساعات شبانه روز مجهز باشد، مثل یک تراکتور خوب، مخصوصاً اگر بخواهد مسائلی را در آثارش مطرح کند که مربوط به زندگی میلیون‮ها نفر باشد ، مثل زراعت و زمین …
ــ بله ، شخم بزند …
ــ آه ، … خوب مقصودم را ملتفت شدید. قلوب انسان ها را شخم بزند .
ــ برای این کار لازم است که وقت را تلف نکنیم .
ــ درست است، معهذا من باید شرح بدهم. مدت‮ها بود چیزی ننوشته بودم و همین‮طور زندگی کسالت بارم را ادامه می‮دادم. یادداشتی که در این زمینه کرده‮ام شاید گویاتر باشد: « در یک روز بهاری: آیا همه چیز آماده است؟ آیا من توانسته‮ام مواد و عناصر لازم را برای داستان جدیدم فراهم بیاورم، متأسفم. هنوز هیچ چیز آماده نشده است. یک ماه است که هر روز یک ساعت زودتر از خواب بیدار می‮شوم و پنجرة اتاقم را باز می‮کنم و نگاهم را در کوچه به جستجوی قهرمان‮ها می‮دوانم، اما افسوس که همیشه مأیوس و سرافکنده می‮شوم! با خودم فکر می‮کنم که یکی از این قهرمان‮ها لابد این آب حوضی نکره است، چه نعره‮های عجیبی می‮کشد! بعد، آن کهنه خری که درست سر ساعت هشت از کوچه رد می‮شود. یکی هم این پیرزن لهیده که نوه‮اش را به کودکستان می‮برد. سیراب فروش سر کوچه. و دیگر هیچ‮کس … چرا، چرا، قهرمان دیگر: پیرمرد همسایه‮ام که بواسیر گرفته است. فکر می‮کنم، فکر می‮کنم پس چه باید کرد؟ آه! می‮توان یک داستان دربارة دهقانان نوشت: قلب‮های پاک و بشری و محیط زنده و پر آب و علف … خیلی خوب، اما من تمام عمرم را در یک شهر بزرگ صنعتی گذرانده‮ام و حتی از دور هم یک دهقان ندیده‮ام. چگونه می‮توانم به واقعیت وفادار باشم؟ البته چیزهایی هست که حتماً باید فراموش نکرد: مرد دهاتی آدمی است ساده لوح و پاک طینت که عاشق همه است و کینه ندارد و آوازهای محلی می‮خواند، عامیانه حرف می‮زند و ضرب المثل می‮آورد، یک روز که با خرش از مزرعه برمی‮گردد به یک دختر دهاتی برمی‮خورد ــ عشقی مثل آب چشمه زلال ــ برایش نی می‮زند و بعد دوتایی می‮روند پیش ملای ده، ملای ده را برمی‮دارند و می‮برند پیش کدخدای ده که حسب المعمول عروسی کنند، اما مصیبت دردناک: پسر ارباب گذشته با اتومبیل آخرین سیستمش از شهر به ده آمده است و کباب می‮خورد، پسر ارباب یک دل نه صد دل عاشق دختر دهاتی می‮شود. این‮ها همه به جای خود ، اما واقعیت نیرومندتر است، من حتماً باید سفری به ده بکنم و مدتی را در کنار آن‮ها بگذرانم … »
ــ آن‮ها؟
ــ درست است، این‮جا یک صنعت نویسندگی به کار برده‮ام، هرچند که باز هم ممکن است شما آن را مسخره کنید، اما چاره چیست؟ «آن‮ها» یعنی خویشاوندانم که در ده زندگی می‮کنند و از آن گذشته یعنی آن مرد دهاتی با نامزدش و پسر ارباب …
ــ خیلی خوب، رفتید؟
ــ دیر، خیلی دیر، پس از آن‮که روزهایی را همچنان گذراندم و دفتر یادداشتم را با تردیدهایم سیاه کردم. در این مدت یک داستان نیمه تمام دربارة روحانیون نوشتم ( می‮دانید که در این باره هنوز چیزی نوشته نشده است و می‮توان گفت که سرزمین کشف ناشده‮ای است ) ولی بیهوده … زحماتم به هدر رفت . نیمی از داستان با زیبایی و طراوت کامل پیش رفته بود. جملات همه در حدود سه سانتیمتر و با یک حالت روحانی محض. آن‮وقت از نیم دیگر به بعد فاجعه شروع شد: جمله‮ها خیلی به زحمت می‮توانست حتی به نیم سانتی‮متر برسد و بدتر از آن، یک حالت سبعیت محض …
ــ پار‮ه اش کردید؟
ــ نه، تمامش نکردم .
ــ عجیب است. حدس می‮زدم که این بی‮حوصلگی و ناراحتی روحی که به آقای اسبقی در داستانتان نسبت داده‮اید مربوط به خودتان باشد. کجا بود؟ می‮نویسید: « … آقای اسبقی در آن بعد از ظهر زمستان به دیوار تکیه داده بود و می‮خواست در عین حال که از آفتاب گرم بهره مند می‮شود به جستجوی خود بپردازد، اما باز هم همان عوامل روحی و یأس ها و ناامیدی‮ها از این کار ممانعتش می‮کرد … »
ــ آه ، این مسأله همیشه بوده است. نویسنده اغلب چیزهایی از خودش را در قالب قهرمان‮هایش می‮گذارد .
ــ ولی شما جوان نظیفی هستید، در حالی که آقای اسبقی می‮خواست در آفتاب گرم بدنش را بجوید .
ــ اوه، درونکاوی! خودش را جستجو می‮کرد، درونش را … این را من از همه‮کس شنیدم، تمام دهاتی‮ها در این نکته متفق‮القول بودند .
ــ خیلی خوب، می‮فرمودید …
ــ بله، بالأخره تصمیم گرفتم که به ده بروم. با چند کتاب که حتی تا دم مرگ با خود خواهم داشت، از قبیل : دورة ناسخ التواریخ، کلمات قصار انشتین، راز نویسندگی که در تألیف آن صدها نویسنده و منتقد بزرگ شرکت داشته‮اند و بالأخره فن دفترداری دوبل، یکی دو دست لباس زیر و یک چمدان بزرگ که پر از هدیه بود. اقوامم استقبال شایانی کردند: از همان لحظة ورودم مرا به باغ و مزرعه و صحرا دعوت می‮کردند، اما من نویسنده بودم ــ باید هوشیار بود و دید! همه چیز را با چشم‮های باز و خیره دید! ــ این بود که دعوت‮ها را رد کردم و با دفتر یادداشتم در ده راه افتادم .
ــ تنها؟
ــ تک و تنها، اما با شوق. ببینید چه نوشته‮ام : « یک روز تابستان: چیزی به وجود می‮آید … سرانجام در غروب روز گذشته، پس از یک هفته که در ده می‮گذرانم، آن‮چه باید بنویسم در من خلق شد. من این موفقیت را جشن می‮گیرم. می‮توان گفت که من دیروز متولد شده‮ام.» حقیقت این است که تحقیقات عمیقی کردم. حرف‮ها را به دقت گوش می‮دادم، به آدم‮ها مدت‮ها خیره می‮شدم، به پیرمردها سیگار تعارف می‮کردم و خواهش می‮کردم که برایم تعریف کنند. چندین پرونده تشکیل داده بودم. جوان‮ها را وامی‮داشتم که ترانه‮های محلی بخوانند و فکر می‮کردم … فکر می‮کردم و احساس‮هایم را سبک و سنگین می‮کردم تا این‮که از سرنوشت خانوادة « سبزعلی » آگاه شدم .
ــ همان آقای اسبقی خودمان، دیدید؟ نگفتم که تازه کارید …
ــ آه ، بله … ولی این بی‮انصافی است، از این خانواده تیپ‮های مختلف و متنوعی ساختم، کاری که حتماً باید در یک داستان انجام داد و از آن گذشته، بشریت را، رنج جاودان بشریت را توضیح دادم …
ــ دوست من، تیپ‮ها را به سربازخانه‮ها وابگذارید، حتماً باید … حتماً نباید … بشریت، و خیلی چیز‮های دیگر، این‮ها مسایلی است که هنوز حل نشده است. اما در وهلة اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور … فقط مهم این است که راست بگویی. ولی بیاییم سر حرف خودمان. می‮بینم که خیلی بهتر از آن‮چه می‮نویسید بیان می‮کنید. چطور خودتان به این نکته توجه نکرده‮اید؟
ــ بله … از سرگذشت آن خانواده آگاه شدم. خانة آن‮ها پهلوی خانة خویشاوندانم بود و من خوشوقت بودم که می‮توانستم با بی‮نظری کامل آن را مشاهده کنم. روی این حساب یک روز تمام از پشت بام نگران آن‮ها بودم .
ــ این خانه در داستان مقام مهمی دارد. شما می‮نویسید: « … درخت توت بزرگی که در وسط منزل قرار داشت به اطراف سایه می‮افکند. هنگامی که توت‮ها می‮رسیدند و کلاغ‮ها پرواز می‮کردند، نزاع ساکنان خانه بر سر خوردن توت شروع می‮شد. خانوادة آقای اسبقی به مناسبت فقر فوق‮العاده و سوابق فامیلی محروم‮تر از همه بودند. زن، که به مناسبت فرار ناگهانی و اسرارآمیز آقای اسبقی، از بیست سال پیش تاکنون همیشه سرافکنده و مغموم بود و برای این‮که بتواند لقمة نانی به فرزندانش برساند مجبور بود که تمام ایام سال را برای اغنیای ده رختشویی کند نمی‮توانست برای احقاق حق خود بکوشد. او شب هنگام که به خانه می‮رسید آن‮چنان خسته و کوفته بود که گرسنه به خواب می‮رفت … » بعد از آن به وصف درخت توت می‮پردازید و چندین صفحة بزرگ به این کار اختصاص می‮دهید. گوش کنید: « … این درخت، نهالی عظیم الجثه و برومند بود که درست وسط منزل، میان باغچة بی‮گل و گیاهی که مرکز استراحت احشام بود، کاشته شده بود. پوستش حکایت از دردها و رنج‮های عمیقی می‮کرد که در این خانه حکمفرما بود. از ریشة غول‮آسای درخت، ریشه‮های کوچک و بزرگ دیگری جدا می‮شد و به اطراف دست‮اندازی می‮کرد، گویی دیوبچه‮ای بود که با پنجه‮های پولادینش گلوی فرد فرد این بینوایان را می‮فشرد. بعد وقتی از درخت بالا می‮رفتیم به شاخه‮های سرسبز و پربار آن می‮رسیدیم که در زیر فشار میوة شهدآلود خود قد خم کرده بودند … » چه لزومی داشته است که شما تا این حد به این درخت پر و بال داده‮اید؟
ــ آه ، یک روز مرا به خانه‮شان دعوت کردند. حالا جوابتان را می‮دهم. اول از همه پیرزن رختشو آمد. لباس مندرسی پوشیده بود و چادر وصله‮داری به سر داشت. موهایش سفید و چشم‮هایش بی‮نور بود، درست مثل یک اسکلت متحرک. وقتی به دست‮هایش نگاه کردم اشک در چشم‮هایم جمع شد … دست‮های ترک خورده و تغییر شکل داده . آه ، … با خودم فکر کردم این دست‮ها بیست سال در گرما و سرما رخت شسته است، در زمستان‮های شدید و طولانی ده، وقتی که روزها و هفته‮ها همچنان برف می‮آمده است، صاحبش بستة لباس را به دوش می‮گرفته و به طرف « کاریز » ، رودی که بیرون ده جاری است، می‮رفته است. بیست سال لباس‮ها را روی تخته سنگ‮های ناهموار کنار کاریز می‮شسته است و شوهرش؟ معلوم نیست کجا است. بعد ساکنان دیگر خانه آمدند: مرد چلاقی که تعزیه‮خوان ده بود و کتاب مرثیه‮اش را به من داده بود که مطالعه کنم، دهقان بیچاره‮ای که دخترش سه طلاقه شده بود و مجبور بود او را نگاهداری کند، پیرزن کری که دامادش برای به دست آوردن پول به اهواز رفته بود و از من می‮خواست که برایش نامه بنویسم، و مرد جوانی که موقع ازدواجش رسیده بود و آه در بساط نداشت. با سلام و صلوات مرا با خود بردند. از یک دالان دراز و تاریک که به نظر می‮آمد بی‮انتهاست گذشتیم. بچه‮های قدونیم‮قد پابرهنة کثیف و گرسنه که صورت‮هایشان زرد و ورم کرده بود و چشم‮هایشان قی‮آلود بود از عقب می‮آمدند. بالأخره بعد از آن دالان جهنمی نجات یافتیم. در برابرم یک خانة بزرگ با حیاط پست و بلند و کودهایی که یک گوشه انباشته بودند و گوسفندها و الاغ‮هایی که به آرامی و آزادی در گوشه و کنار قدم می‮زدند و یک درخت توت بزرگ و اتاق های کوچک و سیاه با درهای شکسته و سقف های کوتاه خودنمایی کرد …
ــ این‮ها را می‮نوشتید، مگر چه عیبی داشت؟
ــ اما من نویسنده بودم نه کسی که رپرتاژ می‮نویسد. همه چیز در مغز نویسنده تغییر شکل می‮دهد .
ــ این‮ها راز نویسندگی است؟ ببینید چه تصویر غیرطبیعی و ناشیانه‮ای از این خانه تصویر کرده‮اید. این‮جای داستان: « … در این منزل جز خانوادة آقای اسبقی افراد دیگری هم زندگی می‮کردند که هر کدام در دنیای غم‮ها و دردهای خود فرو رفته بودند. دهاتی‮ها همه شاعر وارستة ده را می‮شناختند که آواز رسایی داشت و در این خانه می‮نشست. پس از او زارع جوانی بود که علی‮رغم وضع نامساعد محیط و فشارها و بدبختی‮هایی که از هر طرف بر او وارد می آمد تصمیم گرفته بود پیش برود و با مشکلات بجنگد. او عاشق بود. می‮دانست چه عواملی باعث فقر و تنگدستی او و دیگران شده است و می‮کوشید که همه را به حقوق خود آشنا نموده با نیروی عشق و با کمک همسایگانش با این عوامل به نبرد برخیزد …» با این همه بهتر است برایم تعریف کنید. خیلی خوب، به خانه رفتید …
ــ برای من قالیچة کهنه‮ای آوردند و همه در گوشه‮ای که سایه بود نشستیم. من خودم را در محیط بشر نخستین حس می‮کردم. اگرچه بوی پهن و کثافات می‮آمد و صدای سرسام آور مگس‮ها گوش را اذیت می‮کرد ولی من غرق شادی بودم. بالأخره توانسته بودم با این روح‮های نجیب و بی‮غل‮وغش آشنا بشوم. زن‮ها رو می‮گرفتند و بچه‮ها حیرت زده ساکت ایستاده بودند و مردها هم با شرمی که رقت‮انگیز بود به من خوش‮آمد می‮گفتند. من سرم را پایین انداخته بودم و می‮ترسیدم به آن‮ها نگاه بکنم، من … ، موجود رذل و پستی که از دست‮رنج دیگران زندگیم را می‮گذرانم و حتی برای یک لحظه مزة گرسنگی و درد و زحمت شب‮های کار را نچشیده‮ام. با این همه می‮فهمیدم که آهسته با هم گفتگو می‮کنند. معلوم بود که می‮خواهند بار پذیرایی از میهمان را به دوش یک‮دیگر تقسیم کنند. آن‮وقت برایم چای آوردند و توت تکاندند. زارع جوان سیگار اشنو تعارفم کرد و در سکوت ملکوتی و الهام بخشی که پدید آمده بود مرثیه خوان چلاق با صدای رسایش به خواندن شعری که از مصایب نیکان گفتگو می‮کرد پرداخت. من پیشانیم را در دست گرفتم و نگاهم را عمیقانه به شاخه‮های توت دوختم، مثل این‮که در بی‮نهایت سیر می‮کردم …
ــ زیباست! و خیلی هم خوب بیان می‮کنید. اما می‮دانید که وقتمان آن‮قدرها نیست؟
ــ آه ، سرتان را درد آوردم ؟ اما خودتان خواستید … آنجا بود که برای من از سبزعلی حکایت ها کردند . پیرزن رختشو مرا به اتاقش برد و برای اولین بار فرزندان او را دیدم. باورکردنی نیست، مردم می‮گفتند که روح سبزعلی در هرسه نفرشان حلول کرده است و به همین جهت هیچ وقت از کنج اتاق بیرون نمی‮آیند. دو پسر لندهوری که می‮توانستند یار و یاور مادر باشند پهلوی هم نشسته بودند و مرا با نگاهی کنج‮کاو و در عین حال تمسخرآمیز برانداز می‮کردند. مادر بیچاره مجبور بود تمام سال را جان بکند و برای آن‮ها نان بیاورد، آن‮ها هم می‮خوردند و می‮خوابیدند. همین. نه با کسی حرف می‮زدند و نه بیرون می‮رفتند، تنها گاهی از اوقات با یک‮دیگر جمله‮های عجیب و نامفهومی رد و بدل می‮کردند. در گوشة دیگر دختر زردنبویی که روزگاری عزیز دردانة سبزعلی بود به دیوار تکیه داده بود و خودش را در آینة شکستة دسته‮داری تماشا می‮کرد. پیرزن بدبخت چه فداکاری‮ها که به خاطر او نکرده بود! می‮گفت وقتی سبزعلی غیبش زد این مادر مرده دو ساله بود. بعد وقتی به ده سالگی رسید کچل شد .
ــ این‮جا، در داستان‮تان اشاره کرده‮اید، به اسم«مریم»: « … وقتی پیرزن از کاریز برمی‮گشت تازه اول مصیبتش بود. ساعت‮ها با مریم که خاموش و تنها در گوشه‮ای چندک زده بود سروکله می‮زد. می‮خواست موهای معیوبش را بکند و معالجه‮اش کند، اما مریم دوست می‮داشت که همچنان با افکار دور و دراز و دخترانة خود سرگرم باشد...» ــ آه، درست است و ساکنان خانه هر روز که فریادهای وحشتناک دختر سبزعلی را می‮شنیدند می‮فهمیدند که مادر فداکار یکی دو مو از سر او کنده است .
ــ خیلی‮خوب، تا حدودی منبع الهام شما کشف شد. می‮توان خلاصه کرد: شما به ییلاق می‮روید، در ده، با مردم زیادی آشنا می‮شوید، برایتان داستان مردی را تعریف می‮کنند که چنین وچنان بود و بعد زن گرفت، از زنش بچه‮دار شد، بعد در یک شب بارانی که سرمای کشنده‮ای همه چیز را یخ می زد آن‮ها را به امان خدا سپرد و رفت. معلوم نیست به کجا. هیچ‮کس نفهمید و بیست سال گذشت .
ــ معهذا من تغییراتی در آن داده‮ام، با رعایت شیوة نویسندگی، و همة قهرمان‮هایم را شناسانده‮ام. مثلاً ملاحظه فرموده‮اید که اول، قهرمان داستان را در جوانی وصف می‮کنم، بعد او عاشق همین پیرزن رختشوی می‮شود، خیلی فقیرند و زندگی را به تلخی می‮گذرانند، مرد یک گوسفند بیشتر ندارد و زن هم پدر و مادرش را از دست داده است. آن‮وقت دهقان فقیر دیروز که بر اثر چند تصادف غیر مترقبه ( همچنان که در جوامع عقب افتاده معمول است ) کار و بارش بهتر شده و مغازه‮ای باز کرده است، ناگهان یک شب بی‮خبر فرار می‮کند. بیست سال، بیست سال همراه با رنج و در به دری و انتظار …
ــ بله، خوانده‮ام، لازم نیست تکرار کنید. اما متأسفانه موفق نشده‮اید که این رنج و دربه‮دری و انتظار را خوب مجسم کنید. نوشته‮اید: « … این اواخر آقای اسبقی که سر به راه شده بود از زراعت دست کشید و مغازه‮ای ترتیب داد و به کسب پرداخت. دو سه شاگرد استخدام کرده بود که هر کدام کاری بکنند، اما چون دخل چندانی نداشت مجبور بود از این و آن قرض بکند و مواجب شاگردها را بدهد. از طرف دیگر اگر خیلی ارفاق کنیم می‮توان گفت که فقط به یکی از شاگردها احتیاج داشت. ولی چه می‮شود کرد؟ آقای اسبقی سراسر زندگیش را با همین کارهای عجیب و غریب گذرانده بود. تمام شاگردها در روز بیکار بودند. آخر چه کاری داشتند بکنند؟ و خود آقای اسبقی هم می‮رفت آفتاب و به عادت همیشگی به جستجوی خود مشغول می‮شد. اما شب هنگام شاگردها وظیفه داشتند که از مغازه و محتویات ناچیز آن مواظبت کنند. هر کدام می بایست جایی بخوابند: یکی روی بام و یکی درون مغازه و دیگری هم در حول و حوش مغازه کشیک می‮داد. هنوز یک ماه نگذشته بود که شاگردها فرار کردند. آقای اسبقی بر اثر این پیش آمد بار دیگر تنهائی و بدبختی روحی خود را احساس و یقین کرد که بیش از این نمی‮تواند رنج تحمل این آدم‮ها و اخلاق‮ها را به خود هموار کند. این بود که تصمیم گرفت برای همیشه زن و فرزندانش را وداع گوید و به گوشة دورافتاده ای فرار کند و همچنان که گمنام آمده بود گمنام بمیرد. اما شاید سابقة روحی و اخلاقی او نیز در این مورد تأثیر داشت. خوانندگان به یاد دارند که همیشه آدم‮های ناشناسی را به خانه می‮آورد و آن‮ها را مهمانان خود معرفی می‮کرد. مهمانان می‮نشستند و یکی دو ساعت می‮گذشت. بعد آقای اسبقی ناگهان بلند می‮شد و به بهانة تهیة خوراک بیرون می‮رفت. می‮رفت و سه ماه بعد برمی‮گشت. ولی این بار، آه! چه سال‮های درازی! به این ترتیب، خانوادة آقای اسبقی در میان بدبختی‮ها و تنگدستی و مرض و سال‮های نامطمئن آینده تنها و بی‮سرپرست ماند. به زودی همه چیز تغییر کرد. اندوختة مختصر به باد رفت. گوسفند بیچاره کشته شد. طلبکارها مغازه را تصرف کردند و بچه ها بزرگ‮تر شدند. تهمت‮ها باریدن گرفت. نیش‮ها و کنایه‮های همسایگان، شوخی‮ها و مسخرگی‮های دوست و دشمن دو برابر شد. و بچه‮ها باز هم بزرگ‮تر شدند و اخلاق عجیبی پیدا کردند: ساکت و مغموم بودند و از جایشان تکان نمی‮خوردند و مثل مجسمه‮های سنگی در گوشه‮های مختلف اتاق کار گذاشته شده بودند. تنها یادگاری که از پدرشان با خود داشتند چپقی بود که آن را در جیب‮های خود نگه‮داری می‮کردند و هر هفته حفاظت آن را یکی متعهد می‮شد. زن که روز به روز پیرتر می‮شد در آتش انتظار و درد می‮سوخت... »
ــ این‮ها درست، اما بهتر نبود غم این پیرزن درمانده را با یکی دو صحنة جان‮دار، با عمل نشان می‮دادید؟ همین در آتش انتظار و درد می‮سوخت؟ مثلاً: زمستان سختی است. برف سرتاسر زمین‮ها را پوشانده است و گرگ‮های گرسنه از دشت به کوچه‮های تودرتوی ده آمده‮اند. آن‮وقت پیرزن در اتاقش کز کرده است. به مجسمه‮های سنگی نگاه می‮کند که اکنون به روی زمین دراز کشیده و به خواب رفته‮اند. با خودش می‮گوید: «چرا؟ چرا سبزعلی مرا تنها گذاشت و رفت؟ مگر من چه گناهی کرده بودم؟ چرا بچه‮هایش این‮طور شده‮اند؟ سال‮هاست که رخت شسته‮ام، در سرمایی که سنگ را می‮ترکاند دست‮های خسته و بی‮جانم را در آب یخ آلود فرو برده‮ام. ولی اکنون چقدر از تو نفرت دارم، ای مرد سنگدل! تو رذل بودی، تو دیوانه بودی و چه خوب شد که برای همیشه مرا تنها گذاشتی. کاش مرده باشی! کاش همان روزهای اول مرده باشی! اما اگر برگردی با همین دست‮هایم خفه‮ات خواهم کرد. آخر ببین: نه زغال، نه قند، نه چای، نه لباسی … اگر برگردی راهت نخواهم داد. به این بدبخت‮ها گفته‮ام، به این بچه‮های دیوانه ات هم گفته ام … وای که از غصة تو به سرشان زده است!» آن‮وقت برمی‮خیزد و در را اندکی باز می‮کند. باد زوزه کشان به درون می‮آید. به نظرش می‮رسد که کسی او را صدا می‮زند. درست گوش می‮دهد: صدای سبزعلی است. آه، سبزعلی آمده است! چشم‮هایش می‮سوزد. سبزعلی برگشته است! حتماً از اهواز آمده است، با یک کیسة پر پول. برای او چارقد خریده است. خیلی خوب، سر مریم را معالجه می‮کنند. دیگر لااقل فردا مجبور نیست به کاریز برود … اما چطور؟ راهش بدهد؟ سبزعلی را؟ بله، مرد بیچاره زیر برف مانده است. حتماً می‮لرزد. حتماً گرسنه است. راهش می‮دهد، نانش می‮دهد و بعد خفه‮اش می‮کند.« آه! اما درست گوش بدهم، مثل این‮که سبزعلی ساکت شده است » در را باز می‮کند، باد صدای گرگ گرسنه را به گوشش می‮رساند .
ــ ولی من هم نظیر چنین صحنه‮ای را در داستانم آورده ام .
ــ البته ، ولی موقعی که سبزعلی واقعاً پس از بیست سال برگشته است .
ــ چه نقصی ممکن است در این قسمت باشد؟
ــ اجازه بدهید، من فکر می‮کنم حرفی که قهرمان داستان در آخرین لحظه می‮زند با روحیة او جور در نمی‮آید. شما قهرمانتان را چگونه وصف کرده‮اید؟ بار دیگر مرور می‮کنیم: « … آقای اسبقی اخلاق عجیبی داشت. اگرچه ظاهرش با دهقان‮های دیگر یکسان بود اما در باطن چیز دیگری بود، سرشت دیگری داشت. همین آواز خواندن بی‮موقع او، خواب‮وبیدار شدن‮های ناگهانیش، سرکوفتنش به دیوار و تمایلی که به نشستن در جاهای گرم نظیر آفتاب و لای کرسی داشت از دیگران متمایزش می‮کرد. یک سال در ماه رمضان وقتی که شب‮های احیاة نزدیک می‮شد اهل محله را جمع کرد و به این عنوان که شب احیاة را با رنگ و روی بهتری برگزار کنند از هر کس به فراخور حالش پولی گرفت. بالأخره شب موعود فرا رسید و ریش سفیدها نزدیک نیمه شب به مسجد رفتند. فکر می‮کنید چه خبر شده بود؟ دیدند که او و چند تن دیگر بساط منقل و وافور را گسترده‮اند و دوروبرشان هم یک مشت بچه‮های قدونیم‮قد به سرومغز هم می‮کوبند. نزدیک بود آن‮ها را سنگ‮باران کنند، اما آقای اسبقی یک تنه ایستاد و نطق مفصلی ایراد کرد که ای مردم! پولی را که از شما گرفته‮ایم پس می‮دهیم، بگذارید خداوند خودش ما را مجازات کند که در خانه‮اش کار ناصواب کرده‮ایم. مردم قبول کردند و قرار شد صبح زود بیایند و پولشان را بگیرند. اما، جان کلام این‮جاست، همان شب آقای اسبقی و رفقایش چنان فرار کردند که شیطان هم نمی‮توانست به گرد پایشان برسد. این جنگ‮وگریزهای موقتی به همین ترتیب ادامه داشت تا … » درست است که داستان شما سبزعلی را تا حد ابله یا دیوانة مضحکی پائین می‮آورد اما من به شخصه این موضوع را قبول ندارم. من با وجود این به سبزعلی علاقه پیدا کرده‮ام و او را سخت دوست می‮دارم. او را مرد تنهایی تصور می‮کنم. در ده دوردستی، کارهایی هست که او می‮تواند بکند اما نمی‮خواهد بکند و به عکس کارهایی هم هست که او توانایی کردنش را دارد اما نمی‮خواهد … همین مایة امتیاز اوست. آن وقت شما با تمام علاقه و احترامی که به او داشته‮اید و با وجود آن اثر عمیقی که دیدار ده در ذهنتان باقی گذاشته است که حتی حاضر شده‮اید او را آقای اسبقی کنید و بیغوله‮اش را منزل و دکه‮اش را مغازه بنامید چگونه نشانش داده‮اید پ؟ یک ابله بی‮خاصیت سنگدل که خانواده‮اش را دوست نمی‮دارد. کسی که مسئولیت خودش را درک نمی‮کند. کسی که زنش را در برابر بدبختی‮ها تنها گذاشته است. اما چطور راضی شده‮اید؟ درست است که معلوم نیست او در این بیست سال کجا بوده و چه می‮کرده است، اما خیال شما که نویسنده‮اید باید نیرومندتر از زمان و مکان باشد: می‮توانستید او را دنبال کنید، در نهان‮گاه روحش نفوذ کنید. او هم رنج کشیده است، پیاده و گرسنه راه پیموده است، از این شهر به آن شهر، از این گوشه به آن گوشه، هزار کار کرده است: حمالی، عملگی، شاگرد شوفری؛ و همیشه به یاد زن و فرزندانش بوده است. اما چه می‮توانسته است بکند؟ شما می‮بایست جواب این سؤال را در داستانتان داده باشید. کسی هست که خانواده‮اش را رها می‮کند به این امید که در گوشه‮ای از دنیا پولی به دست بیاورد و خودش راحت زندگی کند. اما سبزعلی چه پولی به دست آورده است؟ حتی یک لحظه هم راحت نبوده است. دیگری به این امید می‮رود که پس از چند سال برگردد و خانواده‮اش را خوشبخت کند. ولی هیچ‮کدام این‮ها نیست. او نمی‮داند چرا رفته است و چرا روزی برگشته است. آقای اسبقی شما پیش از آن‮که دیوانه باشد یا به جای آن‮که مرد تن پرور بی‮فکر و بدجنسی باشد آدم بدبختی است که مثل آونگ نوسان می‮کند و دست خودش نیست. یک‮بار از پیش زنش فرار می‮کند و بیست سال بعد برمی‮گردد، لحظه‮ای می‮ماند و باز می‮رود … من حتم دارم اگر زنده باشد پس از بیست سال دیگر باز برخواهد گشت. خیلی خوب، بازگشتن او را هم همان‮ها برایتان تعریف کردند؟
ــ بله، بالأخره درِ دل پیرزن باز شد. در اتاقش نشسته بودیم. مریم که لچکی به سرش بسته بود و چهارزانو زده بود با صورت پف آلود و چشم های ترسان گاه در آینه نگاه می‮کرد و گاه دزدانه به من خیره می‮شد. پسرها که در لحظات اول کنج‮کاو و دقیق شده بودند اکنون باز به حال همیشگی خود برگشت کرده بودند. پیرزن رختشو مصایبی را که در عرض بیست سال کشیده بود یکایک شرح داد. آن وقت رسید به آن روز آفتابی بهار …
ــ بله ، این‮جای داستان نوشته اید: « … آفتاب بر درخت‮های سرسبز بوسه می‮زد . ده مثل همیشه ساکت و آرام بود. پیرزن در کاریز که اکنون پر از صفا و طراوت بود رخت می‮شست و خبر نداشت که در کوچه‮های ده چه می‮گذرد. اول از همه پینه دوزی که روی عسلی شکسته‮اش نشسته بود آقای اسبقی را دید... »
ــ آه، و او را نشناخت. چون سبزعلی کاملاً عوض شده بود. این را زارع جوانی که عاشق بود پیش از آن هم برایم گفته بود … پینه دوز دیده بود که یک پیرمرد قد خمیده، با ریش سفید و انبوه، در حالی‮که نگاهش را به جلو دوخته است، وارد بازارچة ده شد. معلوم بود که شهری است، چون کت و شلوار تروتمیزی پوشیده بود و از آن گذشته کلاه لگنی بزرگی به سر و عینک سیاهی هم به چشم داشت …
ــ بله، و بعد « … آقای اسبقی بی‮اعتنا به قیافه‮های رنگارنگی که دور و برش بود می‮گذشت. هنوز کسی او را نشناخته بود. با قدم‮های مطمئن و پیروز سرداری که پس از فتحی بزرگ برای تقدیم گزارش به دربار شاهی می‮رود به طرف خانه اش می‮رفت...»
- معهذا برایم تعریف کردند که پول زیادی نداشته است و قبل از این‮که به خانه برود با نان و پنیر سد جوع کرده است .
ــ سد جوع کرده است؟ ولی این‮جا چیزهای دیگری است: « … بالأخره یکی دو نفر از معمران که سابقاً با آقای اسبقی رابطه داشتند او را شناختند. به زودی خبر همه جا پخش شد و قبل از همه بچه‮ها و بعد جوان‮ها و دست آخر پیرمردان دنبال او راه افتادند...»
ــ و پیرزن خوب به خاطر داشت. گفت که از کاریز برمی‮گشتم و بقچة لباس‮ها روی دوشم بود. وقتی به در خانه رسیدم سبزعلی را دیدم. در همان نظر اول شناختمش .
ــ « … آقای اسبقی از پشت عینک سیاه به هیکل نحیف و پوسیدة زنش نگاه کرد. پیرزن فریاد زد و بستة لباس از دستش به زمین افتاد. ساکنان خانه یکایک بیرون آمدند. مریم با آینه‮اش و پسرها در حالی‮که دست یک‮دیگر را گرفته بودند به سرعت خودشان را به میان جمع رساندند و بلافاصله پشت به دیوار، مثل مجسمه‮های سنگی، نشستند و به پیرمرد موسفید و نسبتاً چاقی که لباس شهری پوشیده بود خیره شدند. در جمعیت همهمه افتاد...»
ــ بله، همهمة شدید: « سبزعلی پس از بیست سال برگشته است! سبزعلی اعیان شده است! سبزعلی در شرکت نفت کار می کند! با انگلیسی‮ها رفیق شده است!» و یک مرتبه همهمه خوابید. پیرزن تعریف کرد که نزدیک بود از شادی بمیرم. فوراً او را بخشیدم. فکر کردم که دورة سختی و محنت تمام شده است و منتظر بودم ببینم چه می‮گوید. همه ساکت بودند. با وجود این نمی‮خواستم از همان اول به نرمی رفتار کنم. جیغ زدم: سبزعلی! ظالم بی چشم و رو، چه می‮گویی؟ چه می‮خواهی؟
ــ نکتة مهم این‮جاست. شما داستان‮تان را این‮طور پایان داده‮اید: « … آقای اسبقی جواب داد: برگشته‮ام، مرا ببخش! می‮خواهم مرا که سالیان دراز به تو عذاب داده‮ام ببخشی … پیرزن چپق او را که در جیب یکی از پسرها بود درآورد و به او داد. آقای اسبقی گفت: متشکرم، اکنون بار دیگر تو را تنها می‮گذارم و می‮روم، اما بدان که دورة سختی‮ها گذشته است، به زودی برخواهم گشت. آن‮گاه در میان سکوت و بهت حاضران آقای اسبقی آرام آرام برگشت و از همان راهی که آمده بود بار دیگر به مقصد نامعلوم خود رفت » اما من حتم دارم که چنین نگفته است. شما چرا خواسته‮اید امیدواری بیهوده در دل پیرزن داستان و خوانندگانتان به وجود آورید‮؟ مسلم است که سبزعلی به زودی برنخواهد گشت. او سبزعلی نیست، آقای اسبقی نیست، زارع دیروز و هزارپیشة امروز نیست، او چیز دیگری است. اما میلیون‮ها نفر هستند که زندگی می‮کنند و عشق می‮ورزند و کینه دارند و گرسنگی می‮کشند. یا در ناز و نعمت غوط‮ ورند و خودشان هستند. می‮دانند چرا خانواده‮شان را دوست می‮دارند و چرا دوست نمی‮دارند. می‮دانند چرا می‮روند و چرا برمی‮گردند. در میان‮شان آدم‮های ابله و دیوانه و ظالم و خوش‮قلب و ساده‮لوح و آدم‮هایی که هیچ خصوصیتی ندارند فراوان است. اما هیچ‮کدام مثل سبزعلی نیستند و سبزعلی هم مثل هیچ‮کدام نیست. او، دوست من، او آونگ است … اکنون می‮خواهم بدانم واقعاً قهرمان داستانتان به زنش چه جواب داده است .
ــ آه ، اما نویسنده باید حوادث را آن‮طور که می‮خواهد از کار در بیاورد نه آن‮طور که هست .
ــ بگذریم ، زندگی از هر چیز قوی‮تر است .
ــ هیچ. پیرزن گفت: همه اشک می‮ریختند. بر لب‮های مریم لبخند حزن‮آوری نقش بسته بود‮. در چشم پسرهایم نور تازه ای می‮درخشید. خودم حس می‮کردم که ترک‮های دستم خوب می‮شود و درد استخوان‮هایم رو به بهبود می‮رود. رو به سبزعلی کردم و داد کشیدم: برای چه برگشته‮ای؟ بعد از بیست سال آزگار برای چه برگشته‮ای؟ نمی‮دانستم که باز می‮رود. نمی‮دانستم که باز پسرهایم مجبور می‮شوند سرشان را پایین بیندازند و به لب‮های مریم خندة بدبختی و ناامیدی نقش می‮بندد. نمی‮دانستم که لحظه‮ای بعد ترک‮های دستم بازتر می‮شود و استخوان‮هایم تیر می‮کشد . آن‮وقت سبزعلی جواب داد …
ــ بفرمایید: آونگ جواب داد …
ــ آه، بله
… به هر حال گفت: « آمده‮ام چپقم را ببرم. آن شب فراموش کرده بودم بردارمش.»


از کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی – انتشارات زمان