X
تبلیغات
رایتل

چهارمین نفر

1391/07/19

منیرو روانی پور


چهارمین نفر


حالا مدتها بود که فقط می خواست چهارمی را بشناسد. چهارمین نفر که بتواند گوشه ای از تابوت را بر شانه بگیرد و در شهر بگردد، همچنان که سالها بود مردان سه گانه، در کوچه ها، خیابانها و شهرهای مختلف به دنبال او می گشتند و باور کرده بود که تا چهارمین نفر را نشناسد، آنها به او نخواهند رسید و او را نخواهند یافت.

این بود که تعجب کرد. درست زمانی آمده بودند که روبروی آینه مدوری نشسته بود و تارهای باریک و بلند موهای سفیدش را می کند.
در کوچه باد می آمد. غباری زردرنگ بر شهر می بارید، غلیظ، انگار باران ببارد، یکریز. مثل آن روز که اولی را دیده بود و آسمان جنون گرفته بود، می بارید و او خم شده بود تا شلاق باران بر گرده اش بنشیند و گلهای شقایق زیر انگشتان باریک و بلند آسمان له نشود... مثل آن روز که آسمان لج کرده بود.
از غبار زرد رنگ فهمیده بود که باید همین نزدیکی ها باشند، اما نه این همه نزدیک و چهارمی؟ کجا بود؟
یک بار دیگر در آینه مدور نگاه کرد. آخرین تار موی سفیدش را کند، لبخند گنگی زد. دست به سوی شانه برد. اما صدای ممتد زنگ در آینه مدور پیچید، بلند شد، یک دست به دیوار، روی ساق پاهایش تلوتلو خورد و از پشت آیفون پرسید:
" کجا را می خواستید ؟ "
صدای بمی که می شناخت گفت:
"هر جا که شما باشید "
مردد از پشت پنجره سرک کشید و دیدشان. مردان سه گانه زیر سه گوشه تابوت را گرفته بودند. تابوتی که انگار بر شانه هایشان روییده بود. و اگر چهره هایشان را به یاد نداشت خیال می کرد به اشتباه آمده اند.
دوباره پشت آیفون آمد و پرسید:
"زود نیست؟"
صدای مردان سه گانه را شنید که با هم گفتند:
"راه درازی در پیش است."
صدایش را صاف کرد تا آنها که با هم حرف می زدند، با هم دست تکان می دادند و با هم زنگ در را به صدا درمی آوردند لرزش آن را نشنوند.
"اما گوشه چهارم؟"
مردان سه گانه گفتند:
"ما دیگر خسته ایم، این تابوت را باید جایی به زمین بگذاریم، یکی باید راه را به ما نشان بدهد."
"مگر کارتان این نیست؟"
"هست. اما تو دست نمی کشی، دست نمی کشی. "
می خواست بی اعتنایی کند تا آنها گشت دیگری بزنند، شاید بتواند چهارمین نفر را بیابد . . . سالها گشته بود هر خاطره بسته ای را باز کرده بود، همه پوک. مانند گردویی کپک زده، هرچند می دانست که تا پیدا شود باید برود . . .
صدای جیغ مردان سه گانه را شنید:
"چهارمین نفر در آینه زندگی می کند"
اما صدای ممتد زنگ نمی گذاشت حتی به آینه نگاه کند. اتاق زیر صدای زنگ سنگ می شد، حیات آرام آرام عقب می نشست و مردان سه گانه دستان خود را از روی زنگ برنمی داشتند. زهرخندی بر لبانش نشست: "وقت رفتن است." چهار بسته را از توی چمدانی بیرون کشید. سه بسته رنگ و رو رفته و بسته چهارم! نو. انبوه نامه هایی که نوشته بود، برای آنها و برای خودش. آن روزها مانند گل شقایق ساق های ترد و جوانی داشت. اولین نفر گفته بود: "شقایق؟"
و او به خاطر چشمانی که گل شقایق را ندیده بود، گریه کرد . همان روز که باران بارید یکریز، و آسمان لج کرد. . .
"پلاک یک، پیدا کردنش مشکل نیست. . ."
"پلاک یک، با دسته ای گل شقایق و موهای بافته . . ." در کوچه های تنگ و تاریک شهر گشته بود . . . پلاک یک . . . کوچه ها، کوچه های پیچ در پیچ و تاریک. صدای وهم انگیزی که پیدا و ناپیدا بود . . . نگاهش به سر در خانه ها و پنجره ها . . . همه زنگار بسته و همه پلاک یک . .. تقه کدام در را بگیرد؟ زنگ کدام در را بزند؟ یک خانه . . . دو خانه . . . سه خانه . . . پلاک یک . . . سرانجام تقه دری را کوبیده بود. چقدر طول کشید تا آن در باز شود؟ صدای وهم انگیزی نمی گذاشت . . . محکمتر کوبیده بود، چندین بار و در روی پاشنه چرخیده بود:
" دو ساعت است که زنگ می زنم."
"کار می کردم."
"چه کاری؟"
"سفارش گرفته ام سفارش ساختن چیزی، از همان روز که تو را دیدم."
دستهایش را تکان داده بود و به درخت گل ابریشم اشاره کرده بود. "باید از تنه این درخت چیزی بسازم. . . صبر کن." گلهای شقایق را زیر زانوانش گذاشته بود و دسته اره را که در تنه درخت فرو رفته بود، گرفته بود.
"یک لحظه صبر کن."
غبار زرد رنگ از همانجا دیگر رهایش نکرد. خاک اره های درخت گل ابریشم . . . یک لحظه صبر کن . . .
درخت را اره می کرد، هر ازگاهی برمی گشت، نگاه می کرد و می خندید. و خنده هایش هربار بیشتر از شکل خنده آدمی دور می شدند و هوا تاریک بود که حفره ای در صورت مرد باز شد، باز، تا همه چیز را ببلعد و او گریخت. از خانه مردی که بوی تخته می داد و از روزی که او را دیده بود، چیزی سفارش گرفته بود که نمی گفت چیست و با هر پرسشی او می خندید و خنده هایش از هیئت خنده انسانی دور می شد ...
غبار زرد رنگ و خنده، در تمام سالها، مانند طنابی که به گردنش بسته باشند رد او را می گرفتند و سر به دنبالش می گذاشتند و این بود که دومی را پیدا کرد تا بگوید هوا چقدر غبارآلود است و انعکاس خنده ای خشک و بیمار چطور ذهنش را شب و روز تکه تکه می کند.
توی کوچه باغی بود که پروانه ای را دید. نگاهش به جانب پروانه چرخید. دست دراز کرد که بگیردش. پروانه گریخت و در این لحظه بود که او را دید، مردی که به دنبال پروانه می دوید . . . و ایستاد تا دومین نفر تا انتهای کوچه باغ رفت و وقتی برگشت، نفس نفس می زد:
"نتوانستم بگیرمش . . . اما شکلش را دیدم، زرد با خالهای سیاه . . ."
دومین نفر به چشمانش نگاه نکرده بود، اما او توانست خنده پنهانش را ببیند، خنده ای که انگار می خواست بترکد و تمام چیزهای دور و برش را تکه تکه کند.
خیلی طول کشید تا آن صدا را شنید. . . یک سال، دو سال، سه سال و آن غبار زردرنگ هم بود . . . اما در ذهنش خاطرات تکه تکه می شدند، انگار خنده ای دایم در میانشان منفجر شود و تکه پاره های خاطرات را پخش و پلا کند. این بود که نمی توانست چیزی را دنبال کند یا شاید نمی خواست . . .
"نگاه کن . . . این غبار زردرنگ ."
"با تو آمده، با تو می رود و هر کجا که باشی . . . هست"
و نیمه شبی بود که از خواب پرید. او را در کنار خود ندید. صدای وهم انگیز آشنایی می آمد و او رد صدا را گرفت. زانوانش می لرزید. نمی خواست ببیند، اما می رفت. دالانهایی پیچ در پیچ را طی کرد به اتاقی رسید و او را دید اره به دست که با تخته ای کلنجار میرود ... بوی تخته!
"می خواهم چیزی نیمه تمام را تمام کنم . . . نگاه کن."
مرد تخته درازی را نشانش داده بود. برق لذتی در چشمانش درخشیده بود. و لبانش کج شده بود، قاه قاه خندیده بود.
بسته سوم را که باز کرد به گریه افتاد. چقدر ادای پرنده ها را درآورده بود، دستهایش را مثل بالهای پرنده ای تکان تکان داده بود و گفته بود . . . جیک جیک . . . تا سومین نفر که پرنده های زنده را خشک می کرد، او را ببیند و او جوری نگاهش می کرد که انگار می خواست بداند چطور می تواند او را خشک کند و آن بو، بوی تخته زیادتر شده بود و غبار زرد رنگ بیشتر و سومین نفر هیچ چیز را پنهان نمی کرد، گاه و بیگاه تخته ها را می سایید، اره می کرد و او یک روز توانست وقتی که چهار تخته دراز به هم متصل شدند و مستطیلی را تشکیل دادند پروانه حک شده ای را روی تخته ها ببیند که زرد بود و خالهای سیاهی داشت.
"روزی که تمام شد می گریزم."
آن روز مرد دستش را گرفت، مهربان شده بود:
"فقط می خواهم بدانم اندازه است یا نه !"
گفته بود جیک جیک . . . بالهایش را تکان تکان داده بود و سومین نفر خیز برداشته بود به سویش، با مشت به صورتش کوبیده بود و او یک بار دیگر گریخته بود.
وقتی آتش روی کاغذهای مانده و قدیمی زبانه کشید، بلند شد، از اتاق بیرون آمد و راه پله های تنگ و تاریک را پیش گرفت. در راه نگاه کرد که شاید روزنی ببیند و نگاهی تا با او حکایت گلهای شقایق و پروانه ای با خالهای سیاه را بگوید . . . اما همه جا تاریک بود و صدای ممتد زنگ همه جا پیچیده بود.
پایین کنار در، مردان سه گانه در انتظارش دهان دره می کردند. هراسان نگاه کرد بلکه رهگذری صدای دلش را بشنود، اما هیچ کس انگار او را نمی دید و مردان سه گانه را. . .
" آن را پایین بیاورید، تا بتوانم تویش دراز بکشم."
مردان سه گانه خندیدند:
"پس چه کسی راه را نشان خواهد داد؟"
و گوشه چهارم را نشان دادند. انگار چیزی نامریی و مرموز او را به جانب خود کشید، پاهایش به اختیار خودش نبود و صدای خنده خشک آنها را می شنید:
"چهارمین نفر . . ."
و دید که زیر گوشه چهارم به سرعت باد می دود، رو به گورستانی ناپیدا و نامعلوم و می توانست آنها را ببیند که هر از گاهی برمی گشتند، می خندیدند و نگاهش می کردند، مردانی یک شکل، یک قد که مثل هم می خندیدند، مثل هم دستانشان را تکان می دادند و چطور این همه دیر فهمیده بود که جنس مردان سه گانه از تخته است؟
هراسان دست روی تنش کشید تا مطمئن شود . . . انگار روی مخمل دست می کشید، نگاه کرد هزاران گیاه کوچک از پوست تنش تجه می زدند، بغضی در گلویش نشست و یک بار دیگر سرگرداند، امیدوار تا شاید دراین مسیر کسی را ببیند که گلهای شقایق را بشناسد و بتواند پروانه ای را برایش بگیرد که زرد بود با خالهای سیاه.


اردیبهشت ماه 71

http://www.rezaghassemi.com/davat_das21.htm